تبليغاتX
Ehsan SmS

این پست صرفا جهت خاتمه دادن به جنجال های اخیر بین مسعود، علی و زهره می باشد و ارزش دیگری ندارد...

این ۳ نفر چند وقتی هست که با هم در گیری دارن

بیاین دعا کنیم که خدا اونها رو به راه چپ هدایت کنه (راه راست رو من دیروز رفتم بن بست بود)

نمی دونم اینا دارن سر چی دعوا می کنن!!

اگه شما فهمیدین به منم بگین

تو این پست یه داستان نوشتم یه ذره سرگرم بشین و فکر نکنین فقط زهره بلده داستان بنویسه

 

یه گنجیشکه داشته تو هوای سرد پرواز می کرده،

از سرما یخ میزنه میفته رو زمین،

یه گاوه داشته رود میشده یه تاپاله گرم میندازه روش،

گنجیشکه گرم میشه شروع میکنه به جیک جیک کردن،

یه گربه صداشو میشنوه،

میاد تمیزش میکنه و می خوردش،

و اما نتیجه داستان:

1. هرکی میرینه بهت دشمنت نیست

2. هر کی از توی گه درت میاره رفیقت نیست

3. هر وقت تا حلق تو گه فرو رفتی، حد اقل خفه شو جیک جیک نکن!!
+ نوشته شده توسط احسان در سه شنبه بیست و هشتم فروردین 1386 و ساعت 10:30 |

سلام

چطورین یا چند تا؟

این جمله رو مدیون شمیم هستم

شمیم جان متشکریم...

.

.

یه سوال می خوام بپرسم

کی میدونه امروز چه روزیه؟

هیچکی غیر از من و مسعود نمی دونه

اینو حاضرم شرط ببندم

امروز تولد 1 سالگی وبلاگ EHSANSMS می باشدو به این مناسبت مراسمی با شکوه در تالار پذیرایی گلها که نزدیک روستای اندیمشک است برگزار می شود.از والدین گرامی خواهش می کنیم که فرزندان خود را بپیچانند و همراه خود نیاورند.ایشالا از اون ها در فرصت های بعدی پذیرایی به عمل خواهد اومد.

شاید بد نباشه براتون یه تاریخچه ای از وبلاگ بنویسم...

یادم میاد پارسال مهر ماه بود که روز 2 مهر مثل یه بچه + سرم رو انداختم پایین و اومدم دانشگاه.اولین روز که می خواستم برم دانشگاه انقد ذوق زده شده بودم که با وجود اینکه کلاسم ساعت 9 شروع میشد و شیمی عمومی هم داشتیم من از ساعت 7 رفتم دانشگاه.

لحظه ورودم به دانشگاه خیلی جالب بود...

ضایه ترین لحظه...

هیشکی تو دانشگاه نبود...

هوا هم تاریک روشن بود و فاصله 100 یاردی به خوبی مشخص نبود

من به کاپیتان گفتم که در 36 درجه غربی مراقب تخته سنگ ها و صخره هایی که تو دریا هستن باشه که به تایتانیک ما نخورن چون جک و لوبیای سحر آمیز داشتن ماهی گیری می کردن و ممکن بود بیفتن تو آب. راستی هر کی سجاد رو دید بهش بگه اون بطریه رو من انداختم تو آب نه ارنستو خلاصه اومدم تو ...

اول از همه رفتم یه چرخی دور ساختمون کلاس ها زدم و پس از بررسی مهندسی ساختمونرفتم که مثلا کارت غذامو بگیرم.تو پرانتز: کارت های غذای ما خیلی با کلاسن. با بلوتوس کار میکنن.دلتون بسوزه. ما از فاصله 11 اینچی ژتون داشتن خودمون رو جلو دستگاه ثابت می کنیم.رفتم طرف اتاقی که یه خانم با شخصیت کارت ها رو می داد.در اتاق بسته بود.اومدم بیرون رفتم طرف بوفه گفتم کارت غذا می خوام. گفت مسئولش ساعت 11 میاد. و به این شکل بود که اولین ... مهرماه رو خوردیم.

روزها پشت یر هم می گذشتن و ما هم دوستای جدیدی پیدا می کردیم

همون طور که می دونین و من هم به این نتیجه رسیدم دوست ها انواع مختلفی دارن:

دوست سلام علیکی : هر وقت میبینیش از دور یه سلامی میدی

دوست بوفه ای : اهل شماره انداختن و معمولا لاشخور

دوست اینترنتی : بدون شرح

دوست دانلودی : هر چیزه خوبی دانلود کردی میاد ازت کش میره

دوست رم ریدری( مختص دارندگان دبلیو 800) : بی زحمت رم ریدرت رو میدی؟ بعد 2 درش میکنه  خوب خودت یه دونه بخر خسیس

دوست جزوه ای : سر کلاس جزوه نمی نویسه وقتی کلاس تموم شد میگه جزوتو بده یه کپی بگیرم

دوست دختر : وای نگو

دوست پسر : خفه شو کثافت

دوست سال بالایی : راهنما و حلال مشکلات

دوست با مرام : سخته ولی پیدا میشه

و از همه مهمتر رفیق ناباب!!

این مورد آخر رو یکم باز می کنم:

(راستی بچه پر رو ها تولد وبلاگمو تبریک نمیگین؟!!)

خوب همون طوری که گفتم من بسیار بچه + بودم و این + بودن تا شروع ترم 2 که با مسعود و علی آشنا نشده بودم ادامه داشت ولی از وقتی با این 2 تا آشنا شدم مسیر زندگیم دچار انحراف فوق زاویه ای شد.

مسعود:ملقب به مگ مگ، سریع، درنده ، ‌چابک ، گوشتی، گوشت خوار ، ضمخت ، رعب انگیز ، هولناک ، قد بلند ، 5 شونه، فاقد سبیل، بدن ساز (با نیما نکیسا هم محشور شده) ، بلاگر، رپ خون، و در یک کلام ناباب

علی: ملقب به گل نرگس، از مدافعان و دارندگان سونی اریکسون، شروع کارش تو زمین خاکی نزدیک خونشون با 66 جوات بوده ، داد میزنه، حرف تو گوشش نمیره ، روحیه میده مثه چی ( اگه خود کشی نکنی شانس آوردی) ، درس خون ، مخ ریاضی، در یک کلام متعادل

 خلاصه یه روز ظهر با مسعود تو سایت نشسته بودیم و اون داشت وبلاگ می نوشت

گفتم جریان این چیه؟ چجوریه؟ منم می تونم داشته باشم؟ پولیه؟ و خلاصه از این حرفا

اون روز اتفاقا پشت سیستم خواهران نشسته بودیم ( به کسی نگین ها )

اون زمون من انبار اس ام اس بودم

تصمیم گرفتم اس ام اس هامو تو وبلاگ بنویسم

نمیدونستم اسم وبلاگو چی بذارم که آخرش گذاشتم EHSANSMS که بهش میومد

اولین جوکی که نوشتم با عرض معذرت این بود:

ترکه به خانومش میگه عزیزم 5 شنبه به 5 شنبه خیلی دیره بکنیمش 2 شنبه به 2 شنبه

و این گونه بود که من از حالت اولیه + به حالت ثانویه – نزول درجه دادم

و در سالی که گذشت 152 تا پست دادم

که اگه دل گرمی شما دوستای عزیزم نبود هرگز این کار ادامه پیدا نمی کرد

همین جا از همتون که تو این یه سال اومدین ممنونم وبیش از همه از مسعود تشکر می کنم که به من یاد داد که چجوری باید وبلاگ درست کرد

من الان اشک در چشمانم حدقه زده

چون خاک رفته تو چشمم

خواهش می کنم تشویقم کنین

د یالا نامردا...

امیدوارم تو سال جدید پست های بهتری بدم

خوش باشین

راستی سهم کیکتون هم محفوظه

هر وقت اومدین دزفول میدم کوفت کنین...

در ضمن کادو یادتون نره لطفا

شماره حسابمو میدم پول واریز کنین

راستی فعلا این کلوچه رو با چایی میل کنین تا کیک برسه من اولین کسی هستم که تو تولدش کلوچه و چایی میده

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط احسان در پنجشنبه بیست و سوم فروردین 1386 و ساعت 1:42 |

تا حالا براتون پیش اومده که توی یک جمع نظر بدین؟؟

و دیگران به نظرتون گوش بدن؟؟

و بخوان کاری رو بکنن که شما می گین؟؟

یه داستانه کوتاه براتون می خوام تعریف کنم که مال همین چهارشنبه گذشته است

.

.

.

.

چهارشنبه صبح ساعت 8 قرار بود با خانواده خالم و اون یکی خالم بریم سردشت

ساعت 7:15 صبح از خواب پریدیم و آماده شدیم که بریم در خونه پدر بزرگم که از اونجا با هم بریم سردشت

از قضا اون روز بابام همراه ما نیومد و قرار شد من سکان هدایت ماشین رو در اختیار بگیرم

دل اون هایی که گواهینامه ندارن بسوزه چون من گواهینامه 10 ساله دارم

خلاصه خوشحال و شنگول ماشین رو روشن کردم و همراه مادرم و دو تا داداشم به سمت خونه بابابزرگم راه افتادیم

رسیدیم اونجا و بعد از 19:47 دقیقه به سمت سردشت حرکت کردیم

ساعت نزدیکای 9:30 یا 10 بود که به اول سردشت رسیدیم

پسر خالم جلوتر از همه می روند و طبق تفتیش و جستجویی که روز قبل در منطقه انجام داده بودیم به سمت زیر پل تنگه سرا رفتیم

وقتی رسیدیم همه گفتن بابا اینجا کجاست ما رو آوردین

هی میگید سردشت سردشت این بید؟

آخه اونجا سایه نداشت و آفتاب یک دست بود

من گفتم خوب بریم جلوتر من یه جایی رو بلدم که درخت های قشنگ و سایه خوبی داره و خلاصه خیلی خوبه و از این حرفا

همه خوشحال شدن و کلی استقبال کردن و من هم کلی کلاس گذاشتم که یعنی من کلی سردشت بودم و همه جاهای خوبش رو بلدم و خیلی پسر خوبی هستم و 20 سالمه و هنوز قصد ازدواج ندارم البته اگه بخت خوبی نصیبم بشه شاید نظرم عوض شه و ازدواج کنم خوب البته این بستگی به این داره که درسم تموم شده باشه یا نه آخه هفته دیگه امتحان میان ترم ترمودینامیک داریم و شاید نتونم ازدواج کنم. کلا چون نیمسال دوم نیمسال تحصیلی کوتاهیه بهتره مسائل ازدواج و از این قبیل مسائل رو بذارم برای ترم مهر که هم هوا بهتره و هم طول ترم بیشتره و آدم فرصت بیشتری برای درس خوندن داره و ...

خوب کجا بودیم؟

آها زیر پل بودیم

خلاصه همه متفق القول شدن که احسان یعنی من بیفته جلو و بره همون جایی که میگه

ما هم پشت سرش میریم همون جا

تو پرانتز : البته این جایی که من تو ذهنم بود رو سال قبل یه بار با دوستام از جلوش رد شده بودیم و نرفته بودیم داخل ببینیم چطوره و محل دقیقش رو هم یادم نمیومد

من گفتم حالا می خواین خودتون بیفتین جلو هر جای خوبی بود می ایستیم دیگه!

ولی اونا توجهی به عرایض بنده نکردن و گفتن بیفت جلو

من افتادم جلو و مسیر رو در پیش گرفتم

تو راه درخت های کنار زیادی دیدیم که بد نبودن ولی چون من ادعام شده بود که یه جای خوب بلدم ابا سرعت از کنارشون رد می شدم که یعنی مثلا من می دونم دارم چی کار می کنم و اونجایی که من می خوام ببرمتون از اینجا بهتره

ولی هر چی می رفتیم جلوتر درخت ها کمتر می شدن و من نگران تر می شدم

خلاصه به جایی رسیدیم که دیگه درخت نبود!!!

یه ذره دیگه رفتم جلو هی تو ذهنم گفتم خدایا حالا چی بگم که ضایه نشم؟؟!!

یه ذره جلوتر دیدم رسیدیم به روستای سردشت

زدم کنار همه پشت سرم ایستادن

اشاره زدم تا یکیشون اومد جلو

گفت: ها؟

خندیدم و گفتم انگار تو محاسباتم اشتباه کردم

نمی دونم کجا بود؟

در اون لحضه من ... شدم

این یک لحظه تاریخی در زندگی من بود که من جلو 20 نفر آدم ... شدم

همه بدون توجه به من از کنارم رد شدن و افتادن جلوم

رفتیم و رفتیم تا یهو دیدم همون جایی که من می گفتم یه کم جلوتره

خوشحال شدم و بوق زدم که بایستید...!!!

همه ایستادن و گفتم همین جا بود که می گفتم

از شانس ...ی من امسال اونجا به یه کمپ برای مهمان های نوروزی تبدیل شده بود و کلا محل ضایعی بود

هیشکی خوشش نیومد و من دوباره ... شدم

در نهایت برگشتیم و زیر همون درخت های کنار نشستیم

من از این داستان یه درس اخلاقی گرفتم و اون این بود که فقط علی ضایه نمیشه!!

 

 

+ نوشته شده توسط احسان در شنبه یازدهم فروردین 1386 و ساعت 16:16 |

عیدتون مبارک

به به به به

بازم این احسان اس ام اس آپ کرده

بچه ها بدوین بیاین اینجا ببینیم چی نوشته (خواننده های بیکار وبلاگ)

وای نه... باورم نمی شه!!

بازم خاطره نوشته!!

بخونیم ببینیم... :

خوب مرسی از تشویقاتون که واقعا آدم رو دل گرم می کنه که هی پست بده چپ و راست و بالا و پایین!!

این پست درباره ماهی عیده که همه میدونیم خیلی خاصیت داره و سرشار از امگا 3 هستش

این خاطره تازه تازست همین الان از آب گرفتمش

انقد داغه که نگو

مال همین چند ساعت پیشه

امروز بعد از ظهر رفته بودم که به دستور مامان خانوم ماهی عید بگیرم

از این ماهی پرسپولیسی ها

خلاصه همین طور که داشتم با موتور قدم می زدم و از مناظر اطراف در خیابان لذت می بردم (جاتون خالی...) یهو چشم به یه ماهی فروش بیکار خورد!!

قیافه مرده شبیه آدم هایی بود که هر وقت بیکار میشن از فرق سر تا نوک پاشون رو می خوارونن بعد دستشون رو می کنن تو دماغشون و بعد از گرفتن کد 001 وصل میکنن به آمریکا و نیم ساعتی صحبت می کنن

بعد گوشی رو که قطع می کنن دستشون رو میکنن تو گوششون و بعد از یک سرچ کامل در گوش یادشون میاد که یه ذره از غذای دیشب لای دندون عقلشون گیر کرده و مجبورن با همون دست اون مقدار غذا رو از دندون قشنگشون خارج کنن که خداییی نکرده آقا کرمه دندون نازنین رو خراب نکنه

(باز شما به من گیر دادین؟ آخه به شما چی که نازنین کیه؟)

ولی خوب چاره چی بود

مغازه دیگه ای اون اطراف نبود

پیش خودم گفتم برم از این ماهی بگیرم فوقش چشمامو می بندم

رفتم جلو...

- سلام آقا

- خسته نباشی

- سلام برارم (سلام برادر)

- فرما (بفرما)

- دیدم داره زبان اصلی صحبت می کنه گفتم ضایس فارسی جوابشو بدم...

- ب زحمت یه دوتا ا ای ماهیات بدهیمون؟ (بی زحمت میشه دوتا از این ماهی هاتون بهم بدین؟)

- آ برارم فرما (بله داداش بفرما)

- کون شونه مخی؟ (کدومشون رو می خوای؟)

(لازم به ذکره که این ترجمه ها کاملا معتبر و مستنده و از سایت رسمی آکسفورد یونی ورسیتی دانلود شده)

منم دست گذاشتم رو شیشه آکواریوم و دوتا ماهی گوشتی و چاق و چله نشونش دادم گفتم اینا...

این یارو نمی دونم پیش خودش درباره من چی فکر کرده بود

یه ماهی سفید لاغر مردنی اون وسط بود که رو به قبله افتاده بود و داشت اشهدش رو می گفت

گفت این ماهی قرمزه که دست گذاشتی روش جفت اینه اگه می خوای اون رو ببری این رو هم باید ببری باش وگرنه دنبالش می گرده و دلش براش تنگ میشه

(ولی ظاهرا دعواشون شده بود و ماهی سفیده قهر کرده بود)

یه نگاه به خودم کردم و با خودم گفتم

- یعنی من انقدر خنگ به نظر میام که این یارو می خواد ماهیه مردنیشو به من بندازه؟؟

به نظر شما من چی باید جواب این مرده رو می دادم؟؟

مرتیکه انگار داره قناری می فروشه

میگه اینا با هم دوستن!!

می ترسید دیگه ماهیه براش چه چه نزنه!

من بهش گفتم نه

همون ماهی های خودم رو بده عمو

اون هم دید فایده نداره و من از عشق چیزی نمی فهمم همون ماهی ها رو بهم داد...

به نظر شما من کار بدی کردم که اون ماهی ها رو از هم جدا کردم؟؟

واقعا چه باید کرد؟

آیا شما می دانید؟

+ نوشته شده توسط احسان در چهارشنبه یکم فروردین 1386 و ساعت 2:18 |
example: