تبليغاتX
Ehsan SmS

متاسفانه من به طور نا خواسته  به یک بازی کثیف توسط پاره ای از ارازل و اوباش از جمله مسعود دعوت شدم که تو این بازی قراره یه نفر رو ضایه کنن

ولی حیف

چون من نمی تونم تو این بازی شرکت کنم

چون اولا من از این ضعیفه تا حالا بدی ندیدم و اصلا نمیشناسمش و دوما من رو خوب قبل از بازی توجیح نکردن  پس نتیجه گرفتم که یک پست درباره کارت سوخت بنویسم شاید این طرف از دستپاچگی بیرون بیاد. شاید اصلا چون کارت سوخت ندارن دستپاچه باشه....

 

 

به نظر شما دزفول چند نفر جمعیت داره؟

فکر میکنم چیزی حدود 700 هزار تایی بشه.

خوب شما فکر می کنین این 700 هزار نفر بیشتر از چه وسایل نقلیه ای استفاده می کنن؟

دوچرخه؟ ماشین؟ تاکسی؟ اتوبوس؟ هواپیمای شخصی؟ قایق موتوری؟...

درسته!!!!!!

یکیشو جا انداختم.......

سکل

این سیکل نیست الکی تیریپ بچه خرخون نیا که میدونی سیکل چیه. این سکله

در گذشته های دور وقتی یک دزفولی به نام یعقوب علی به همراه برادرش قربان علی داشتن رو دوچرخه دو نفره شون تو خیابونای دزفیل چرخه می زدن به فکر ساختن یه وسیله راحت تر از دوچرخه افتادن. یعقوب علی پیشنهاد داد به وات زنگ بزنن و در باره موتور بخارش با هم مشورت کنن!

ولی قربون علی غیرتی شد و گفت : نه برارم امون بر بچون سیه پوشونم خومون ترم فکره کنم

ترجمه: نه برادرم. ما بچه های محله سیاه پوشان هستیم و خودمان یک فکری می کنیم (ترجمه از الف.ن)

این جوری بود که اولین سکل یا همون موتور ساخته شد

اولاش همه اون ها رو مسخره می کردن ولی اونا هرگز تسلیم نمی شدن تا اینکه تونستن سکل رو به تولید انبوه برسونن

اونا اسم اولین موتور رو که خودشون ساخته بودن گذاشتن قرقوب که از ترکیب قربان علی و یعقوب علی به دست میومد

کم کم سراسر جهان به این وسیله دست پیدا کردن تا رسید به امروز که من و شما به یاد اون خدا بیامرزا سوار سکلامون میشیم و حال می کنیم و گاز میدیم و رسانیده می شویم

 

البته ناگفته نماند همون زمان یعقوب علی طرح دو گانه سوز کردن سکل رو با گاز طبیعی داده بود ولی عمرش قد نداد که عملیش کنه

 

خوب...

تازگیا یه چیزی به اسم کارت هوشمند سوخت در اومده که میگن باهاش بنزین میدن

برای گرفتن این کارت شرایطی لازمه:

باید موتورت پلاک داشته باشه

سند و کارت موتور داشته باشه

از لحاظ فنی هم سالم باشه

خودت هم باید شرایطی داشته باشی:

اول به یه سبیل کلفت نیاز داری ( بعدا میگم برای چی)

دوم به اعصاب فولادی محتاج میشی

سوم به زبان اصیل دزفیلی

پیاز داغ هم بهش اضافه کنی بد نیست

جریان از این قراره که از اون جایی که من با پلیسا میونه خوبی ندارم همیشه کارم پیششون گیر می کنه. از جمله این موارد کارت سوخته!!

سه شنبه 19 تیر ساعت 5:30 بامداد

از خواب بلند شدم و بعد از خوردن یک عدد نون بگت با کره گیاهی و مربا آلبالو ژله ای و پنیر پاک غنی شده با در دست داشتن سند و کارت موتور روانه راهنایی و رانندگی شدم

متاسفانه موتور ما از این موتور خوشکلا نیست

وسپاست...

خفه شو خفه شو!!

به خودت بخند!!!!

من که سوار نمیشم!

مال بابامه

من کمتر از اف 16 سوار نمیشم

خلاصه با سرعت متوسط 72 نات (مایل دریایی) به راهنمایی رانندگی رسیدم

واااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای

چه جمعیتی

ملت از صبح زود اومده بودن باری بازدید موتوراشون

نحوه ورود:

تشکیل صف و گرفتن قبض پارکینگ سر نوبت و ورود به پارکینگ با کمال احترام

تعریف صف: صف به مجموعه ای از افراد گفته می شود که مکان هندسی آنها یک قیف را تشکیل میدهد. به عبارت دیگه همه ریخته بودن دم در و از توی یه سوراخ کوچیک می خواستن برن تو

دیگه خودتون حسابشو بکنین چجوری میشه

به هر بدبختی بود رفتیم تو

حدود 150 نفر جلوم بود و 100 نفر پشت سرم

یک ساعتی اونجا درنگ کردیم

یاد یعقوب علی و قربونعلی به خیر

جالب ترین چیز اونجا اسمای موتور ها بود:

سحر – احسان – شکوه – کیوان – کویر – ویزا – تلاش – تیزکاب – تیزرو – کیزر – تندر – وسپا – هوندا -  پیشرو – هیچکش – فلاکت – مسعود سعیدی .......

وقتی که من رپ می خوندم شماها کجا بودین *** ****

رنگ موتورها:

سیاه – آبی – سیاه – آبی – بنفش – سیاه – آبی – سبز بد رنگ – سفید (مال منه) – سیاه ...

بعد از یک ساعت افسره اومد

لر بود!!!!!!!!!!!!

دریک وند + علی وند

قیافش شبیه آدمایی بود که دارن به آفتاب نگاه می کنن

یه چشمشو بسته بود

شاید بی تربیت داشته چشمک می زده

یا علییییییییی

آقا کمک کن اون طرفشو بگیر

آها بزن زیرش

اینو بگیر!!

بپیچونش

ضامنو بزن!!

حواست باشه نیفته!......

صلوات بفرست!

این کارا برای این بود که بدنه وسپا رو باز کنیم که شماره بدنه رو بخونه افسره که با کمک مردم خونگرم دزفول و شهرک های اطراف انجام شد

لا مصب چه سیستم سکیوریتی پیچیده ای داره این وسپا

خدا رو شکر بدون هیچ مشکلی برگمو مهر کرد و گفت به سلامت

حالا باید می رفتیم ستاد

ستاد چی؟

مبارزه با مواد مخدر؟

مبارزه با مفاسد اجتماعی؟

ستاد چی آخه؟

شرط داشتن سبیل و لحجه دزفولی که یادتون نرفته؟؟!!

برای اینکه اون وسط ازت حساب ببرن باید 2 سانتی متر ریش بزاری که یه دو هفته ای روش کار کرده بودم. اگه تونستی با چاغو یه خط بکشی رو صورتت هم بد نیست

در ضمن اگه خواستی از یه نفر سوال کنی تا دزفولی نگی جوابتو نمیده

خودمو جم و جور کردم و با زبان شیرین دزفولی از یکی پرسیدم این ستاد کجاست؟

یه چیزای گفت که نفهمیدم الکی هی سرم رو تکون دادم گفتم آره بابا میدونم

گفت باید بری پهلوی زندان

بکوب بکوب رفتم تا اونجا گفت برو فردا 6 صبح بیا

چهارشنبه:

ساعت 6 اونجا بودم

یه صف دبلیو شکل تشکیل دادیم و یکی یکی رفتیم جلو

نوبت من رسید

مدارک رو دادم

گفت پس کارت موتور؟

گفتم وای یادم رفته

اچه یادت رفته؟

برو بعد از ظهر بیا

آقا تو رو خدا یه کاریش بکن.........

از تو صف اینداختنم بیرون

ساعت 5 بعد از ظهر:

بعد از یک ساعت به طرف گفتم من همونم که صبح اومدم ...

گفت الان که مدارکتو نمی گیریم برو فردا صبح بیا

فردا صبح:

خوشحال و خندان از اینکه امروز نفر اولم ساعت 5:30 اونجا بودم دیدم وا ویلا امروز شلوغ تره

ولی نمی دونم چرا همه رفته بودن نشسته بودن یه گوشه

آخه باید دم پنجره صف می گرفتن!!

به سرعت رفتم ایستادم زیر پنجره هی بهشون می خندیدم که نمی دونن باید کجا بایستند

پلیسه اومد گفت همه بایستن پشت سر من

وای چه احساس خوبی داشتم

ولی یه مرده درومد گفت جناب سروان ما اسمامون رو به ترتیب نوشتیم به همون ترتیب می ایستیم

پلیسه هم گفت باشه و اینگونه بود که به یک باره به جایگاه 117 ام نزول کردم

می خواستم گریه کنم

نوبتم شد و بالاخره مدارکمو گرفتند

بعد از ظهر اومدم برای کارت

(صبح مدارک رو می گرفتن بعد از ظهر کارت می دادن)

پلاک های دزفول و اهواز و تهران رو جدا کردن

دزفول ها رو خوند

3 تا لیست بود

ولی اسم منو نخوند!!!

دیدم یه دفه اون یکی افسره اسمم رو خوند گفت تبریک میگم

کارتت قبلا صادر شده. ههههههه{صدای خنده}

گرفته شده

یعنی من کلاه رفته بود سرم

من 2 ماه پیش ثبت نام کرده بودم و چون تا حالا نرفته بودم سراغش کارتم رو 2 در کرده بودن و تنها کاری که از دست من بر میومد این بود که برم پست المثنی بگیرم

شنبه رفتم پست و گفت فعلا بخش نامه المثنی برای سکل نیومده و باید فعلا فعلنا صبر کنی

 

این جوری بود که ما کارت سوخت گیرمون نیومد و ضایع شدیم

اگه شما کارت سوخت منو بردین خواهش می کنم بهم پسش بدین

-----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

پ.ن1: این پست خیلی طولانی شد

پ.ن2: سجاد تا وقتی که کارت سوختم رو بگیرم رو کمک تو حساب می کنم که با سکلت منو برسونی

پ.ن3: من همچنان نوشابه نمی خورم

پ.ن4: علی یه بار تو دانشگاه یه سوسک رو تو دستش گرفت

پ.ن5: به 50 هزار تومن کمک نقدی نیاز مندیم تا به یه دوست کمک کنیم می خواد گوشی بخره. یه کاریش بکنین

پ.ن6: از اول مرداد حساب اینترنت دانشگاهمون صفر میشه. خداحافظ دانلود

پ.ن7: کسی از دوستان با لرها آشنایی نداره؟

پ.ن8: همتون رو به اندازه یک باک بنزین دوست دارم

 

+ نوشته شده توسط احسان در پنجشنبه بیست و هشتم تیر 1386 و ساعت 14:55 |

بعضی وقتا پیش میاد که هر چی زور میزنی یه چیزی اتفاق بیفته و یه کاری درست بشه شرایط جور نمیشه تازه جالبیش اینه که مثلا پارتی کلفت هم داشته باشی  و سفارشت رو کرده باشه

این کارآموزی ما هم برای خودش داستانی شده

انگاری فهمیدن من می خواستم خاطرات کارآموزی بنویسم دارن اسکلم می کنن

براتون بگم که این دو سه روز اخیر چه گذشت…

 

5 شنبه ساعت 7 صبح با اشتیاق فراوان برای دست یابی به نوشابه از خواب بر خیزیدم و ساعت 7:30 با مسعود. ب(این مسعود مگ مگ نیست، اشتباه نشه) قرار گذاشتم بیاد سر ایستگاه اتوبوس جلوی خونشون که با هم بریم. با 2 دقیقه تاخیر اومد و 405 رو گلنیدیم (روشن کردیم) و رفتیم تا رسانیده بشویم (با تشکر از تیکه های سجاد)

کارخونه زیاد دور نبود 10 دقیقه بیشتر تو راه نبودیم

رسیدیم به کارخونه…!!!

دور و ورش خاکی بود همش و پر از دست انداز های مختلف جهت تست کمک فنر های ماشین

تو همین فکرا بودم که یه صدایی اومد

تق…!!!

 

کف ماشین خورد به زمین

با خونسردی تمام و بدون هل شدن گاز دادم رفتم انگار نه انگار که اصلا من بودم

اولین کسانی که به استقبالمون اومدن تعداد 7 عدد سگ بود!!! + یک سرباز آمریکایی برای نگهبانی

 

3 تا از سگ ها در جنب چپ + یکی روبروی در + 3 تا سمت چپ ما قرار داشت

حالا اگه مردشی از ماشین پیاده شو

 

گفتم الان نگهبانه داد میزنه : هولد یور پوزیشن (Hold Your Position) (اگه معنیش رو نفهمیدین زیاد به خودتون فشار نیارین از شمیم بپریسن انگلیسیش خوبه )

 

شانس آوردیم 3 تا از سگ ها که همچین یه نموره چابک می زدن با زنجیر بسته بودنشون سه تای دیگه هم معلوم نبود چی بهشون داده بودن که نا نداشتن

 

خلاصه پس از عملیات پارک ماشین و افزودن چادر رفتیم سمت در

نگهبان گفت واسه چی اومدین

گفتیم ما برای کارآموزی اومدیم از دانشگاه...

گفت ما کارآموز نمی گیریم

قیافه ما دیدن داشت اون لحظه

گفتیم نه مشکلی نیست هماهنگ شده

یه ذره رییس کارخونه فامیل نزدیک دوستم بود

گفت برین پیش خانم رجایی

با خودم گفتم خدا کنه لا اقل کیس به درد بخوری باشه

رفتیم داخل گفتن سرش خیلی شلوغه بشینید تا بیاد

با نوشابه زرد ازمون پذیرایی کردن (چه حالی داد) تا حالا ساعت 8 صبح نوشابه نخورده بودم

امتحان کنید کیف میده

بعد از 1 ساعت و اندی سرکار تشریف آوردن

اون هم گفت کار آموز نمی گیریم

یه نگاه به دستش کردم دیدم حلقه ندارم فهمیدم چه مرگشه

می خواستم بهش بگم برات دعا می کنم شوهر گیرت بیاد

چون فکر کنم کم کمک مادرش باید بذارتش تو سرکه

خلاصه کلی باهاش چونه زدیم که بابا ما پارتیمون کلفته ها!!!!

بالاخره گفت معرفی نامه هاتون رو بدین تا ببینیم شنبه چی میشه

.

.

شنبه: صبح ساعت 9 رفتم دانشگاه کتابی رو که گرفته بودم پس بدم بازم تافی اونجا بود. می خواست خودمو بکشم از بس که حرص خوردم

وای خدای من

سایت اینترنت خالی بود فقط یه نفر توش نشسته بود. می دونین این یعنی چی؟ یعنی سرعت خدا برای دانلود

ولی از اونجایی که من کارمند متعهد و پایبند به اصول شرکت هستم به سرعت اومدم دنبال مسعود و رفتیم کارخونه

بازم پس از مقداری الافی (بدون صرف نوشابه) یه آقایی اومد گفت شما کار آموزین؟

گفتیم بین (بله)

گفت هی یو فالو می تیک د چنس

فکر کنم فحشی چیزی داد

یه مختصری از کلیت خط تولید گفت و بعدش هم گفت برین یه دوری بزنین تو کارخونه

رفتیم دور خوردیم بعدش گفت به سلامت تا فردا صبح

فردا صبح که میشه دیروز صبح الان بامداد امروز... ساعت 7 دقیق وارد کارخونه شدیم

اول آقاهه رو دیدیم گفت برین یه دور بزنین تو کارخونه تا بیام

رفتیم تو بازم اون خانم بی شوهره رو دیدیم گفت برین بشینین تو تا بیام سراغتون

گفتیم ولی آقای چیز گفت بیاین اینجا

گفت نه برین تو...

رفتیم تو نشستیم همون جایی که 5 شنبه بهمون نوشابه تعارف کردن شاید فرجی بشه

ولی وقتی صاحابش اومد ما رو با کمال احترام اورد اینداخت تو یه اتاقی که فقط توش یه میز و 2 صندلی بود گفت بشینین تا خانم بیاد

هی گفتیم الانه که بیاد...

...

...

...

ساعت 8:15

...

...

ساعت 9:15

...

...

ساعت 10:15

...

...

ساعت 11:15

...

...

ساعت 11:45

از جلوی اتاق رد شد

صداش کردیم گفتیم پس کجایی شما ؟

ما 4 ساعت اینجا لحاظ شدیم

پشتمون جام کرد

افتادیم به روغن سوزی

 

با کمال خونسردی گفت ما نمی تونیم کار آموز بگیریم، روز اول هم بهتون گفتیم، فکر جای دیگه ای باشین و ...

 

من دیگه داشت گریم می گرفت

کلی پاچه خواریشو کردیم که ما این محل رو 2 ماه پیش به دانشگاه اعلام کردیم و نمیشه عوضش کرد و از این صحبت ها

آخرش گفت حداقلش اینه که تا 10 روز دیگه نمیشه بیاین اینجا

بعدش هم معلوم نیست چی میشه...

 

حالا من چی کار کنم؟؟!!

هم اکنون نیازمند یاری سر سبزتان هستم...

 

--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

پ.ن1: سجاد خواهش کرده بود پست کوتاه بدم.... باشه داداش گلم...

پ.ن2: من دیگه نوشابه نمی خورم

پ.ن3: سلاین شمیم

پ.ن4: کسی شوهر برای این خانمه سراغ نداره؟

پ.ن5: علی به دایی من سلام برسون

پ.ن6: مسعود تو هوا فضا به چیزی دست نزنی هممون رو به کشتن بدی...!!!

پ.ن7: سپیده جون نبینم دیگه غمگین بنویسی وگرنه با من طرفی!!!

پ.ن8: فرناز هر چه سریعتر یه پست جدید بده مردم از بس همه رو بغل کردم

پ.ن9: آخی! برای زهره چیزی ننوشتم...این روز ها همه احسان اس ام اس می خوانند، شما چطور؟

 

 

 

+ نوشته شده توسط احسان در سه شنبه نوزدهم تیر 1386 و ساعت 21:36 |

2 شنبه ساعت 9:27 صبح

مکان: دانشگاه

موقعیت: طول 30 و عرض 27 درجه جغرافیایی

دمای هوا: 100 ممیز ...

رطوبت هوا: حالت اشباع مایع – بخار

علت رفتن به دانشگاه: سهمیه بنزینمون زیاده بالاخره باید یه جوری مصرف شه دیگه

اون روز برای چند تا کار رفتم دانشگاه

  1. می خواستم با استاد راهنما صحبت کنم
  2. می خواستم از کتابخونه کتاب بگیرم
  3. می خواستم اینترنت کار کنم و دانلود کنم
  4. دلم واسه دختر های دانشگاه تنگ شده بود گفتم یه سری بهشون بزنم تا نرفتن

از دم در سایت رد شدم دیدم همه دارن سی پلاس پلاس کار می کنن گفتم زرشک!!! سایت امروز در اختیار بچه های کامپیوتره

با ناراحتی رفتم کتابخونه...

خواستم یه کتاب انگلیسی بگیرم بخونم

به نظرتون کی رو دیدم؟

تافی

نه دیووووونه

تافی شکلاتی که نه

حالت خوبی؟

تافی مغز دار هم نبود

.

.

بابا جون آقای تافی بود

یه توضیح در مورد آقای تافی:

روز اول که اومدیم دانشگاه برا ثبت نام نشسته بود صدر مجلس و نظارت بر همه کارا می کرد + اینکه مسئول امور شهریه بود

یه مدت که گذشت دیدیم تو اداره آموزش هم کار می کنه

چند وقت دیگه در یک اتاق کنار کتابخونه دیده شد

مدتی بعد فقط در حال رفت و آمد در امتداد اتاقش به آبدار خونه که یک بار فلاسک خالی چای دستش بود و یک بار فلاسک پر

اندی بعد در سایت دانشگاه مشغول به کار شد و میومد از بالاسرمون رد می شد که سایت های بد نریم

تازگی ها هم تو خود کتابخونه کار می کنه

در ضمن فکر کنم مشاور اعظم رئیس دانشگاه هم باشه

 

نوع اخلاق و رفتار:

سرد و خشک همراه با غبار پراکنده

با دمپایی میاد سر کار

به نظر شکست  خورده عشقی میاد

برخود بسیار تخمی ( با عرض پوزش لغتی پیدا نکردم که به طور کامل این معنی رو در ر بگیره)

 

از شانس من اون روز که رفتم کتاب بگیرم اون نشسته بود اونجا

ای واویلا

حالا چیکار کنم؟

اسم کتاب رو نوشتم بهش دادم

رفت کتاب رو آورد

گفتم لطف کنید اگه میشه تاریخش رو بیشتر بزنین تو این گرما نمی تونم هر هفته بیام دانشگاه برا تمدید کتاب. در ضمن تا حالا کسی این کتابو نگرفته فکر نمی کنم کسی بخوادش

یه نگاهی کرد و گفت:

نه نمیشه...

جالب اینجاست همیشه تاریخ تحویل رو 10 روز بعد میزد ایندفعه فقط 6 روز!!!!

 

چند دقیقه بعد 2 تا از دوستام اومدن و متوجه شدم که از سایت میشه استفاده کرد و من سرم کلاه رفته!

بدو بدو رفتم سایت یه سیستم گرفتم. مسعود هم اونجا بود!

سایت ما 3 ردیف کامپیوتر داره که 2 ردیفش برا آقایونه و چون خانوم ها نصف حساب میشن 1 ردیف برا خانوم ها

از قضا اون روز یه خانوم نیمه با شخصیت نشسته بود کنار من داشت خفن کار علمی می کرد

در همین حین یکی از دوستای مسجد سلیمانی من که لهجه با حالی هم داره اومد با این خانوم گفت خانوم اگه میشه برید از سیستم های خانوم ها استفاده کنین من اینجا فایل دارم

دختره یه چشم غره رفت و گفت من کارم طول می کشه نمی تونم!

دوستم دوباره گفت ( صداشو برد بالا) خانوم میگم پاشو برو اون ور بشین من اینجا کار دارم

دختره هم پرو از جاش تکون نخورد

داشت دعوا میشد

ما هم یواشکی بهشون می خندیدیم

دوستم برگشت بهش گفت خانوم اگه بلند نشی مجبور میشم جور دیگه ای باهات برخورد کنم

دختره بازم کم نیاورد گفت عجب گیری افتادیم ها

ادامه خاطره برای افراد زیر 16 سال توصیه نمیشود

(دوستم پنجه بوکس رو از تو جیبش در آورد یه دونه محکم زد زیر چونه دختره، خون همه جا پاشید. بقیه دوستای پسره هم اومدن کمکش، ریختن رو دختره با زنجیر و غمه افتادن به جونش، در همین حین یکی از دور سریع اومد با لگد کوبید تو شکم دختره، من هم نانچیکوم رو برای مسعود پرت کردم باهاش کوبید تو فرق سر طرف، تقریبا چیزی از دختره باقی نمونده بود. خیلی صحنه وحشتناکی بود)

 

پاراگراف بالا تماما بلوف آبادانی بود!!

خلاصه دختره با هر بدبختی بود بلند شد وایستاد کنار پسره تا کارشو انجام بده

دوست منم بچه پرو برگشت گفت خانوم برو اون ور فایل شخصی دارم نمی خوام نگاه کنی

ما همین جور می خندیدیم و با سرعت بالا دانلود می کردیم که ناگهان عذاب الهی بر ما نازل شد و برقا رفت. همه یه دفعه با هم گفتن آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه هه ه ه ه....

هر چی دانلود بود برید!!

قسمت رو نمیشه کاریش کرد

بعد از اندی برقا اومد و پس از ترنسفر فایل ها به رم موبایل خوشحال و خندان رفتم خونه

 

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

پ.ن1: مسعود یادت نره من فیلم می خوام. نری تهران منو بپیچونی

پ.ن2: علی تو جاده کویر چشاتو ببند خاک نره توش

پ.ن3: زهره ( عسل ) شورتون تموم نشد؟

پ.ن4: شمیم بیا تو هم سر عقل بیا وبلاگت رو بزن تو بلوگفا. هر بار می خوام بیام دهنم سرویس میشه!!

پ.ن5: وقتی که من رپ می خوندم شما ها کجا بودین .... ولاتا؟

پ.ن6: کسی گوشی دست دوم ارزون 20 تومنی سراغ نداره؟

+ نوشته شده توسط احسان در چهارشنبه سیزدهم تیر 1386 و ساعت 11:24 |

سلام

سلامی به گرمیه تابستان دزفیل

بالاخره من هم امروز ساعت 12 امتحانام تموم شد!

به لطف وجود زیبا روی کلاس خ بهزادی امتحان دینامیکمون از 29 خرداد افتاده بود 9 تیر!

نمی دونم چی بنویسم...

خیلی وقته که نبودم

دلم واسه همتون تنگ شده بود

از همتون هم که اومده بودین و تو این مدت کامنت داده بودین ممنونم از جمله زهره، فرناز، سپیده و ...

این ترم برام مثل یه توهم بود

روز انتخاب واحد هنوز یادمه

سر درگمی، تشویش، بلا تکلیفی و از این جور چیزا

حالا چی بگیرم؟

اگه سیالات و ترمو نگیرم که 10 ترمه میشم

دینامیک هم که هم نیاز ایناست پس باید بگیرمش

مقاومت هم اگه نگیرم لابد باید ترم بعد با معمار دزفولی بگیرمش پس اون رو هم می گیرم ( معمار دزفولی همونه که مسیر زندگی من رو تغییر داد...)

زبان تخصصی هم که درس ساده ایه پس می گیرمش

اندیشه اسلامی هم که باید بگیرم که معدلم بیاد بالا

فقط مونده بود ریاضی مهندسی که اون رو نمی خواستم بگیرم ولی چون مدیر گروهمون مهربون شده بهم گفت اگه نگیرم ضرر می کنم و اون رو هم گرفتم!

شد 20 واحد تپل

خوب حالا با این همه درس چیکار کنیم؟؟!!

تمام روز هایی که در طول ترم داشتم تو ذهنم برای همیشه هک شدن و هیچ وقت یادم نمیرن. همیشه نگرانی از اینکه چی بخونم و چجوری اینا رو پاس کنم؟ تنها دل خوشی که داشتم وقتایی بود که تو دانشگاه با علی و مسعود از استادا غیبت می کردیم و اداشون رو در میاوردیم ( خدا ما رو ببخشه) من واقعا الان عذاب وجدان دارم! و بزرگترین تفریحمون هم چهارشنبه شب ها بعد از کلاس حل تمرین سیالات بود که با مسعود و بعدا شد با مسعود و علی و بعدش شد من و علی و دوباره شد من و علی و مسعود و اون یکی مسعود که از شانس اون یکی مسعود 50 متر رفتیم بعد تاکسی گرفتیم تا پایگاه و 1 بار هم تا نزدیک دزفول پیاده روی کردیم

خلاصه هر جوری بود روز ها رو دونه دونه طی می کردیم تا شد 13 خرداد و ماراتون شروع شد. (البته ناگفته نماند که ماجراهای عید رو قبلا گفتم) وقت درس خوندن بود. با یه برنامه ریزی با شیوه احسانی درسا رو تقسیم کردم برا خودم و مشغول شدم ( تو فرجه ها 2 کیلو چاغ شدم )

26 خرداد: امتحان سیالات ( 2 روز قبل از امتحان تازه رفتم حل المسایل خریدم که درس بخونم) با روحیه بالا و پر انرژی اومدم دانشگاه. امتحان ساعت 11 بود من 8 رفتم دانشگاه با بچه ها قرار داشتیم یه مروری با هم بکنیم. همه چیز خوب بود تا اینکه...

تا اینکه علی اومد......

نه........نه........

علی تو رو خدا حرف نزن!!!!!

ولی فایده ای نداشت و اون شروع کرد: بابا این چیزایی که شما خوندین که به درد نمی خوره، از اینا که نمیاره، بیچاره تو که میان ترمت رو 56 گرفتی از حل تمرین هم اگه بهت 1.7 بده میشی 5، میفتی بابا!!!!!!

خلاصه در عرض 3 دقیقه روحیه من و مسعود رو تیر بارون کرد

ولی خدا رو شکر امتحان رو خوب دادم

 

28 خرداد: اندیشه اسلامی 2 ( خیلی استادش باحاله)

همه چی خوب بود (البته صحبت های علی رو خودتون لحاظ کنین)

 

30 خرداد: زبان تخصصی ( هنوز بوی .... سوخته میاد پس توضیحی نمیدم)+(روحیه دادن های علی)

 

1 تیر: ترمودینامیک 1: (امتحان اوپن بوک بود که از جدول های آخر کتاب استفاده کنیم و وقت امتحان کافی بود پس سر امتحان کتاب رو باز کردم و با آرامش مطالعه کردم و به دنبال موارد مشابه با سوالات امتحان گشتم) البته استاد نفهمید و مراقب هم چون نمی فهمید برا چی به کتاب نگاه می کنم چیزی نگفت.

 

4 تیر: مقاومت مصالح  1( لحاظ شدیم )

 

6 تیر: ریاضی مهندسی ( باز هم لحاظ شدیم)

 

9 تیر یعنی امروز: دینامیک .... .... ..... ؟؟؟!!!!!

 

خلاصه همه چی تموم شد

امروز واقعا صحنه های زیبا و تاثیر گذاری از مخ زنی های آخر ترمیه پسران مخ زن در جای جای دانشگاه دیده میشد، همه دست و دل باز و مهربون و دختر ها هم آخرین زور خودشون رو برای زیبا سازی های ظاهری و باطنی انجام داده بودند و خلاصه سر ما خیلی شلوغ بود

بعضی ها هم همش در حال ملچ و ملوچ و بوس بوس بودن

ما هم در این حین تو سایت بودیم و چشمامون رو ورزش میدادیم

دلم نمی خواست از انجا برم ولی دیگه رفتم خونه

ساعت 1 اومدم خونه

تا بعد از ظهر تو توهم این ترم بودم

عصر با دوستم نشستیم یه فیلم دیدیم که شانس .... ما فیلمش آخرش ناقص بود و حدود 20 دقیقه آخر فیلم رو نداشت

حالا من نمی دونم چه بلایی سر هیلاری داف میاد؟؟؟!!!!!

یعنی اون پسره مخش رو میزنه؟

الان که دارم می نویسم قبلش اومدم وبلاگ همتون سر زدم و چون خیلی وقت نبودم خیلی طول کشید تا همه پست های قبلیتون رو بخونم...

 

از 14 تیر کار آموزی دارم

منتظر ماجراهای احسان و کارخانه نوشابه سازی دز نوش باشید

 

کامینگ سوون...

 

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

پ.ن1: زهره تو وبلاگش نوشته دلها به هم لوله کشیه پس چون دلش واسه ما تنگیده دل ما هم واسش تنگیده ولی

با توجه به افت های اصلی و فرعی در خط لوله ناشی از اصطکاک، زانویی، شیر های توپی، دروازه ای و ... جریان لوله دچار افت میشه و دل ما تنگ نمیشه!!!

 

پ.ن2: چند وقته یکی از دخترهای کلاس خیلی حواسش به منه

من توفیق اجباری دوست ندارم!!!!!!!!!!!!!!!!!!

مسعود کمکم کن!!!!

 

پ.ن 3: ممنون

 

 

 

+ نوشته شده توسط احسان در یکشنبه دهم تیر 1386 و ساعت 2:11 |
example: