تبليغاتX
Ehsan SmS

سلام با فونت تیتر

خیلی وقته نیومدم نت

من کم کم دارم دپرس می شوم!

هیچ اتفاق خنده داری نمیفته برام...

از بی سوژه ای مجبورم به ترک دیوار هم بخندم...

خنده دار ترین اتفاق هایی که در 2 هفته اخیر برام اتفاق افتادن ایناست:

- گوشی دوستم خراب شد

- دوستم حواسش نبود از پشت سر یه پس گردنی محکم بهش زدم...

- یکی از دوستام برای بار سوم داره نشیمنگاهش رو عمل می کنه

(البته از اینکه عفت نداشت کلامم باید منو ببخشین...)

- بانو چویی ضایع شد...

- یکی می خواست بهم میس کال بده من سریع جواب دادم 3 ثانیه رفت تو پاچش...

- حباب گیر ماشین دوستم خراب شد 12 لیتر از بنزینش هدر رفت

 

همین...

دیگه هیچی نشد

امسال مسافرت هم نرفتم

البته شاید تا چند روز دیگه یه سفر بیام تهران

بر و بچ نیرو انتظامی رو خبر کنین...

 

 

پ.ن: می خواستم یه پست درباره ماه مهر بدم پشیمون شدم. یکم زشت بود اندکی

پ.ن: به خاطر سجاد پست کوتاه نوشتم

+ نوشته شده توسط احسان در یکشنبه بیست و هشتم مرداد 1386 و ساعت 2:49 |
سلام

من زندم

نگرانم نباشین.

سر و مر و گنده، چست و چابک و نرم و نازک مشغول گذروندن روزای آخر تابستونم

شما هم بوی بدی احساس می کنین؟

بوی ماه مهر است

بعدا درباره ماه مهر یه پست میدم واستون!

تا بعد...

راستی من اینترنت شبانه دارم. هر کی پایست بیاد چت کنیم

+ نوشته شده توسط احسان در یکشنبه بیست و هشتم مرداد 1386 و ساعت 2:7 |

سلاین...

چطورین؟؟

خوبین تو رو خدا؟

من آپ نمی کنم خداییش خوش میگذره؟

کجایین که من شدم مرد تنهای شب

خسته ولی با نوشابه دزنوش

بعد از اتفاقاتی که سر کار آموزیم افتاد بالاخره کار آموزیم درست شد و از هفته پیش یعنی از 31 مرداد رفتیم کار آموزی...

این هفت هشت ده روزه خیلی خسته شدم

هر روز از قوقولی قوقوی مرغ تا بوق سگ تو کارخونه بودیم

از این دستگاه به اون دستگاه

از این محل به اون محل

این دستگاه هاشون هم یه کم پیشرفته بود وقتی خراب می شدن هی من رو صدا می کردن منم مجبور بودم برم درستشون کنم برای همین خیلی خسته می شدم

تنها دل گرمی ما تو کارخونه چهره زیبارویی بود که در پس شیشه پنجره ای که مشرف به قسمت اداری بود به آن می نگریستیم و آن کسی نبود جز ژیلا دختر رئیس...!

اسمش رو گذاشته بودیم اسکای

همیشه یه مانتوی آبی آسمونی می پوشید

دقت کردین فعلام ماضی هستن؟

چون امروز روز آخر کار آموزیمون بود...

2 در کردیم بقیش رو...

خلاصه تو 5 روز به همه جای کارخونه سرک کشیدیم

از تصفیه خونه و بویلر و چیلر و آزمایشگاه بگیر تا کمپرسور هوا و بلو مولدینگ و لیبل زن و فیلر و شرینک و پکر ( ولش نکنی ها ) و انبار

اول کار مسئولمون خانم حجازی بود

1 روز گذشت ما رو سپرد دست چند تا نره غول که کوچیکشون اندازه رضازاده بود...

محسن و ناصر و حسن و مصطفی و حمزه و علی و حسن و داریوش و افراسیاب و حسن و محمد و بهروز و علی و محمد و پیمان و چند تا نقطه و لیلا و الهام و ژیلا و فریناز و غیره و ذلک

اینا پرسنل بودن...

این وسط میشه به افراد سودجویی از جمله محمد اشاره کرد...

نشسته بود رو مخ این رفیق من کار کرده بود بهش گفته بود من نماینده این چیلر گسبی ( جذبی ) ها رو گرفتم بیا یکی ازم بخر

اونم تو رو در واسی ( در بایستی ) قرار گرفته بود گفته بود کاتالوگ بده برات تبلیغ کنم...

از اون طرف محسن خدای شوخی بود

ولی شوخی هاش یه کم جنبه های غیر اخلاقی داشتن

منم از ترس از اول کار آموزی تا آخرش ریش و سبیلم رو نزدم یه بار هواسش به من ماتوف نشه خدایی نکرده زبونم لال...

تو هر 3 کلمه ای که می گفت به طور متوسط 4 کلمش ... بود

از اون ور هم بهروز از اون لر های اصیل بود که فقط یکی از دوستام می دونه چجوری باید باهاشون برخورد کنه ( برای اون که خودش می دونه: یادت که نرفته یه بار نشستی تو ماشین یه لر تو راه همش دستت تو دستش بود... )

یه آدمی هم بود که خدای 2 دره بازی بود. یعنی امکان نداشت که 5 دقیقه پشت سر هم کار کنه...

خلاصه همه جور آدمی پیدا می شد...

البته ناگفته نماند آدم های خوبی هم از جمله پرسنل اداری وجود داشتن...!!!

خلاصه تو 5 روز همه دستگاه ها و همه جای کارخونه رو دیدیم و شنیدیم و نوشتم

از روز 6 ام چشتون روز بد نبینه بلا نسبت عین یه عمله ازمون کار می کشیدن

کیسه رو ببر انبار و بطری های خراب رو جدا کن و پریفورم ها رو سوا کن و از انبار بطری سالم بیار و ...

انداخته بودنمون قسمت تولید بطری...

خوب شد شانس آوریدم امام علی تو این 1 ماه کار آموزی ما به دنیا اومد یه روزش تعطیل بودیم

نکته قابل اشاره غذاهای اونجا بود

از اون جایی که من خیلی بد غذام معمولا این جور جاها گیر میفتم..

روز اول:

چلو با خورشت بادمجون همراه با نخود

روز دوم:

عدس پلو بدون کشمش. آخه چرا بدون کشمش؟؟!!

روز سوم:

چلو با خورشت بامیا با همراهی جناب نخود

روز چهارم:

استانبولی بدون گوشت

روز پنجم:

باقالی پلو بدون باقلا

روز ششم: قرمه سبزی ( تولد امام علی بود نرفتیم کارخونه )

بعدش هم غذاها تکرار شدن...

با هر قاشقی که از غذاهای روز اول و سوم می خوردم می رفتم تا اون دنیا دور میدون برزخ دور میزدم بر می گشتم

مامانی غذاهای تو خیلی خوب بید...

 

معمولا وقتی میرفتیم دستگاه ها رو ببینیم یکی از اوپراتور ها باهامون میومد که توضیح بده و حواسش رو بده که ما خراب کاری نکنیم. یه روز با حسن رفتیم سمت کمپرسور هوا. بعد از توضیحاتی که داد و وارسی کامل کمپرسور دوستم برگشت گفت این پیچ سیاه که اینجاست مال چیه؟

اونم یه نگاه کرد و در حالی که نمی دونست برای چیه اون رو 1 دور چرخوند. دیدیم هیچی نشد گفت الکی گذاشتنش. این آلمانیا هم خنگ بودن نمی دونستیم. ما رو ول کرد که توضیحاتش رو مکتوب کنیم و خودش رفت. 5 دقیقه نگذشته بود که یه صدایی اومد

یا ابوالفضل... این صدای چیه؟؟؟!!!!

یادتون میاد اون موقعی که جیمز (بابا جیمز وات رو میگم) ماشین بخار اولش رو درست کرد و تو تست اول داشت می ترکید چه صدایی می داد؟؟ دقیقا همون صدا از دستگاه در اومد

یهو کل پرسنل فنی ریختن تو سالن ببینن چی شده

من و دوستم رفتیم یه گوشه

فکر کردیم مانوری چیزیه جو گیر شدیم با کمک هم یه نیمکت آوردیم رفتیم زیرش...

اومدن طرف ما گفتن شما به این دستگاه دست زدین؟؟!!!

گفتیم نه بابا ما همچین جسارتی نمی کنیم

خلاصه بعد از خاموش کردن دستگاه و کلی بررسی آخر سر رفتن اون پیچ سیاهه رو یه دور به عقب برگردوندن تا دستگاه درست شد

نتیجه اخلاقی: توصیه های دکتر ایمنی رو جدی بگیرید

------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

پ.ن1: 2 تا نوشابه مفتکی بهمون دادن یکیش خراب بود... گاز نداشت!

پ.ن2: از این به بعد هر کی از نوشابه های دزنوش بخره من دوسش می دارم

پ.ن3: قبض تلفن دوره قبلمون 60 هزار تومن اومده من تحریم اینترنت و تلفن ام. اگه نیومدم نت، ساری

پ.ن4: از محبت های همتون ممنونم. خیلی شرمنده کردین با کامنت هاتون

 

 

+ نوشته شده توسط احسان در جمعه دوازدهم مرداد 1386 و ساعت 1:10 |
example: