تبليغاتX
Ehsan SmS

سلام

میبینم که وبلاگم متروکه شده واقعا

هیشکی منو دوس نداره

عجب دوره زمونه ای شده ها

وبلاگم شده شبیه ارگ بم که توش زلزله اومد...

هیش کدومتون هم که شب نمیاد چت کنیم

مگه نگفتم اینترنت من شبانست

از 12 به بعد بیاین چت کنیم دیگه...

من تا صبح هستم

تفضلو...

راستی بالاخره کارت سوخت اون یکی موتورمون رو گرفتم

اگه یادتون باشه 1 ماه پیش گفتم که یارو بهم گفته کارت موتور من صادر شده و گرفتنش. بعدشم گفت باید یه ماه صبر کنم تا بتونم المثنی بگیرم

خلاصه من چند روز پیش رفتم پست برای المثنی...

اول گفت باید بری 10000 تومن پول بریزی بانک...

پول رو ریختم و برگشتم پست

یه صف 6 متری بود که  عین تره فرنگی هر چی طولش کم می شد 2 برابرش جایگزین می شد

از اونجایی که من دیگه پیر شدم و نمی تونم سر پا بایستم نشستم یه طرف و به صفی که جلو نمی رفت نگاه می کردم

عن قریب 2 ساعتی رو به این تفریح سالم سپری کردم

دیگه می خواستم برم خونه فردا صبح بیام

گفتم بیا دل رو بزن به دریا وایسا تو صف

از قدیم گفتن از این صندلی به اون صف 6 متری فرجی هست

رفتم تو صف

هر کی یه مشکلی داشت برای کارت سوختش

یه نفر ازم پرسید شما شماره پین رو گرفتی؟

بهش گفتم من برای موتور اومدم و شماره پین نمی خواد

یارو گفت: برا موتور اومدی؟؟؟؟؟؟؟؟؟

صف موتور که اون وره...

بعد از 2 ساعت و اندی فهمیدم که اصلان صف موتور و ماشین جداست و 2 نفر بیشتر تو صف موتور ها نیست. رفتم تو صف موتورا

آخه می دونی... صف به شکل دو بردار هم راستا با زاویه 180 درجه بود که بزرگی یکی از بردار ها ان برابر دیگری بود. من هم فکر کردم اون 2 نفری که تو 180 ایستادن الکی ایستادن دارن صف رو به هم می زنن

شماره سریال کارت رو که عمو پلیسه داده بود بهم، وارد پی سی کرد گفت شماره مال یه موتور دیگست...؟؟؟!!!

دوباره باید بری ستاد

شماره غلطه

گفتم:نهههههههههههههههههههههه............. دوباره ستااااااااااااااااااااااااااااااااااد

سر و ته کردم برم طرف ستاد (ماشین رو عرض می کنم)

بکوب بکوب رفتم تا اونجا گفت فردا صبح بیا

فردا صبح ساعت 7:

 به یارو پلیسه گفتم که همچین چیزی بوده

گفت پلاک موتورت رو بنویس فردا ساعت 12 بیا شمارشو بگیر

فردا ساعت 12:

شماره پین نداره...

با خوشحالی پرسیدم: یعنی چی؟

یعنی کارت براش صادر نشده؟

گفت: می دونی... دیدی بعضی آدما شماره ملی ندارن؟؟... موتور تو هم شماره پین نداره

ولی شاید هم براش صادر نشده باشه

شنبه بیا ببینیم چی میشه

می دونین جریان چی بود؟

موقع ثبت نام شماره پلاک موتور رو از روی کارت موتور می نویسن

از شانس باحال من یه اتفاق جالب روی کارت موتور من افتاده بود

پلاک موتور من دزفول 1 می باشه ولی اون پلیسی که مشخصات این کارت رو سال ها پیش پر کرده از قضا و قدر روزگار این رو طوری نوشته که 1 رو دقیقا زیر دزفول و چسبیده به ز نوشته طوری که پس از گذشت سال های طولانی با ادغام رنگ ها 1 و دزفول و طبق اصل پایستگی جرم، 2 به نظر میاد...

و اون پلیسی که برای کارت سوخت من ثبت نام کرده بود نوشته دزفول 2

و این گونه بود که من 1 ماه الاف شده و صاحب کارت نشده بودم

بالاخره در روز شنبه 3 شهریور سال 1386 من صاحب کارت سوخت شدم.

لطفا به افتخارم یه کف مرتب بزنید...

در ضمن من 10000 تومن الکی ریختم بانک

اگه بر و بچ یه لطفی بکنین رو هم پول بذارین این 10000 تومن من رو بفرستین به شماره حسابم خیلی ممنان می شم.

 

+ نوشته شده توسط احسان در سه شنبه سیزدهم شهریور 1386 و ساعت 2:8 |

سلام با فونت تیتر

خیلی وقته نیومدم نت

من کم کم دارم دپرس می شوم!

هیچ اتفاق خنده داری نمیفته برام...

از بی سوژه ای مجبورم به ترک دیوار هم بخندم...

خنده دار ترین اتفاق هایی که در 2 هفته اخیر برام اتفاق افتادن ایناست:

- گوشی دوستم خراب شد

- دوستم حواسش نبود از پشت سر یه پس گردنی محکم بهش زدم...

- یکی از دوستام برای بار سوم داره نشیمنگاهش رو عمل می کنه

(البته از اینکه عفت نداشت کلامم باید منو ببخشین...)

- بانو چویی ضایع شد...

- یکی می خواست بهم میس کال بده من سریع جواب دادم 3 ثانیه رفت تو پاچش...

- حباب گیر ماشین دوستم خراب شد 12 لیتر از بنزینش هدر رفت

 

همین...

دیگه هیچی نشد

امسال مسافرت هم نرفتم

البته شاید تا چند روز دیگه یه سفر بیام تهران

بر و بچ نیرو انتظامی رو خبر کنین...

 

 

پ.ن: می خواستم یه پست درباره ماه مهر بدم پشیمون شدم. یکم زشت بود اندکی

پ.ن: به خاطر سجاد پست کوتاه نوشتم

+ نوشته شده توسط احسان در یکشنبه بیست و هشتم مرداد 1386 و ساعت 2:49 |

سلاین...

چطورین؟؟

خوبین تو رو خدا؟

من آپ نمی کنم خداییش خوش میگذره؟

کجایین که من شدم مرد تنهای شب

خسته ولی با نوشابه دزنوش

بعد از اتفاقاتی که سر کار آموزیم افتاد بالاخره کار آموزیم درست شد و از هفته پیش یعنی از 31 مرداد رفتیم کار آموزی...

این هفت هشت ده روزه خیلی خسته شدم

هر روز از قوقولی قوقوی مرغ تا بوق سگ تو کارخونه بودیم

از این دستگاه به اون دستگاه

از این محل به اون محل

این دستگاه هاشون هم یه کم پیشرفته بود وقتی خراب می شدن هی من رو صدا می کردن منم مجبور بودم برم درستشون کنم برای همین خیلی خسته می شدم

تنها دل گرمی ما تو کارخونه چهره زیبارویی بود که در پس شیشه پنجره ای که مشرف به قسمت اداری بود به آن می نگریستیم و آن کسی نبود جز ژیلا دختر رئیس...!

اسمش رو گذاشته بودیم اسکای

همیشه یه مانتوی آبی آسمونی می پوشید

دقت کردین فعلام ماضی هستن؟

چون امروز روز آخر کار آموزیمون بود...

2 در کردیم بقیش رو...

خلاصه تو 5 روز به همه جای کارخونه سرک کشیدیم

از تصفیه خونه و بویلر و چیلر و آزمایشگاه بگیر تا کمپرسور هوا و بلو مولدینگ و لیبل زن و فیلر و شرینک و پکر ( ولش نکنی ها ) و انبار

اول کار مسئولمون خانم حجازی بود

1 روز گذشت ما رو سپرد دست چند تا نره غول که کوچیکشون اندازه رضازاده بود...

محسن و ناصر و حسن و مصطفی و حمزه و علی و حسن و داریوش و افراسیاب و حسن و محمد و بهروز و علی و محمد و پیمان و چند تا نقطه و لیلا و الهام و ژیلا و فریناز و غیره و ذلک

اینا پرسنل بودن...

این وسط میشه به افراد سودجویی از جمله محمد اشاره کرد...

نشسته بود رو مخ این رفیق من کار کرده بود بهش گفته بود من نماینده این چیلر گسبی ( جذبی ) ها رو گرفتم بیا یکی ازم بخر

اونم تو رو در واسی ( در بایستی ) قرار گرفته بود گفته بود کاتالوگ بده برات تبلیغ کنم...

از اون طرف محسن خدای شوخی بود

ولی شوخی هاش یه کم جنبه های غیر اخلاقی داشتن

منم از ترس از اول کار آموزی تا آخرش ریش و سبیلم رو نزدم یه بار هواسش به من ماتوف نشه خدایی نکرده زبونم لال...

تو هر 3 کلمه ای که می گفت به طور متوسط 4 کلمش ... بود

از اون ور هم بهروز از اون لر های اصیل بود که فقط یکی از دوستام می دونه چجوری باید باهاشون برخورد کنه ( برای اون که خودش می دونه: یادت که نرفته یه بار نشستی تو ماشین یه لر تو راه همش دستت تو دستش بود... )

یه آدمی هم بود که خدای 2 دره بازی بود. یعنی امکان نداشت که 5 دقیقه پشت سر هم کار کنه...

خلاصه همه جور آدمی پیدا می شد...

البته ناگفته نماند آدم های خوبی هم از جمله پرسنل اداری وجود داشتن...!!!

خلاصه تو 5 روز همه دستگاه ها و همه جای کارخونه رو دیدیم و شنیدیم و نوشتم

از روز 6 ام چشتون روز بد نبینه بلا نسبت عین یه عمله ازمون کار می کشیدن

کیسه رو ببر انبار و بطری های خراب رو جدا کن و پریفورم ها رو سوا کن و از انبار بطری سالم بیار و ...

انداخته بودنمون قسمت تولید بطری...

خوب شد شانس آوریدم امام علی تو این 1 ماه کار آموزی ما به دنیا اومد یه روزش تعطیل بودیم

نکته قابل اشاره غذاهای اونجا بود

از اون جایی که من خیلی بد غذام معمولا این جور جاها گیر میفتم..

روز اول:

چلو با خورشت بادمجون همراه با نخود

روز دوم:

عدس پلو بدون کشمش. آخه چرا بدون کشمش؟؟!!

روز سوم:

چلو با خورشت بامیا با همراهی جناب نخود

روز چهارم:

استانبولی بدون گوشت

روز پنجم:

باقالی پلو بدون باقلا

روز ششم: قرمه سبزی ( تولد امام علی بود نرفتیم کارخونه )

بعدش هم غذاها تکرار شدن...

با هر قاشقی که از غذاهای روز اول و سوم می خوردم می رفتم تا اون دنیا دور میدون برزخ دور میزدم بر می گشتم

مامانی غذاهای تو خیلی خوب بید...

 

معمولا وقتی میرفتیم دستگاه ها رو ببینیم یکی از اوپراتور ها باهامون میومد که توضیح بده و حواسش رو بده که ما خراب کاری نکنیم. یه روز با حسن رفتیم سمت کمپرسور هوا. بعد از توضیحاتی که داد و وارسی کامل کمپرسور دوستم برگشت گفت این پیچ سیاه که اینجاست مال چیه؟

اونم یه نگاه کرد و در حالی که نمی دونست برای چیه اون رو 1 دور چرخوند. دیدیم هیچی نشد گفت الکی گذاشتنش. این آلمانیا هم خنگ بودن نمی دونستیم. ما رو ول کرد که توضیحاتش رو مکتوب کنیم و خودش رفت. 5 دقیقه نگذشته بود که یه صدایی اومد

یا ابوالفضل... این صدای چیه؟؟؟!!!!

یادتون میاد اون موقعی که جیمز (بابا جیمز وات رو میگم) ماشین بخار اولش رو درست کرد و تو تست اول داشت می ترکید چه صدایی می داد؟؟ دقیقا همون صدا از دستگاه در اومد

یهو کل پرسنل فنی ریختن تو سالن ببینن چی شده

من و دوستم رفتیم یه گوشه

فکر کردیم مانوری چیزیه جو گیر شدیم با کمک هم یه نیمکت آوردیم رفتیم زیرش...

اومدن طرف ما گفتن شما به این دستگاه دست زدین؟؟!!!

گفتیم نه بابا ما همچین جسارتی نمی کنیم

خلاصه بعد از خاموش کردن دستگاه و کلی بررسی آخر سر رفتن اون پیچ سیاهه رو یه دور به عقب برگردوندن تا دستگاه درست شد

نتیجه اخلاقی: توصیه های دکتر ایمنی رو جدی بگیرید

------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

پ.ن1: 2 تا نوشابه مفتکی بهمون دادن یکیش خراب بود... گاز نداشت!

پ.ن2: از این به بعد هر کی از نوشابه های دزنوش بخره من دوسش می دارم

پ.ن3: قبض تلفن دوره قبلمون 60 هزار تومن اومده من تحریم اینترنت و تلفن ام. اگه نیومدم نت، ساری

پ.ن4: از محبت های همتون ممنونم. خیلی شرمنده کردین با کامنت هاتون

 

 

+ نوشته شده توسط احسان در جمعه دوازدهم مرداد 1386 و ساعت 1:10 |

متاسفانه من به طور نا خواسته  به یک بازی کثیف توسط پاره ای از ارازل و اوباش از جمله مسعود دعوت شدم که تو این بازی قراره یه نفر رو ضایه کنن

ولی حیف

چون من نمی تونم تو این بازی شرکت کنم

چون اولا من از این ضعیفه تا حالا بدی ندیدم و اصلا نمیشناسمش و دوما من رو خوب قبل از بازی توجیح نکردن  پس نتیجه گرفتم که یک پست درباره کارت سوخت بنویسم شاید این طرف از دستپاچگی بیرون بیاد. شاید اصلا چون کارت سوخت ندارن دستپاچه باشه....

 

 

به نظر شما دزفول چند نفر جمعیت داره؟

فکر میکنم چیزی حدود 700 هزار تایی بشه.

خوب شما فکر می کنین این 700 هزار نفر بیشتر از چه وسایل نقلیه ای استفاده می کنن؟

دوچرخه؟ ماشین؟ تاکسی؟ اتوبوس؟ هواپیمای شخصی؟ قایق موتوری؟...

درسته!!!!!!

یکیشو جا انداختم.......

سکل

این سیکل نیست الکی تیریپ بچه خرخون نیا که میدونی سیکل چیه. این سکله

در گذشته های دور وقتی یک دزفولی به نام یعقوب علی به همراه برادرش قربان علی داشتن رو دوچرخه دو نفره شون تو خیابونای دزفیل چرخه می زدن به فکر ساختن یه وسیله راحت تر از دوچرخه افتادن. یعقوب علی پیشنهاد داد به وات زنگ بزنن و در باره موتور بخارش با هم مشورت کنن!

ولی قربون علی غیرتی شد و گفت : نه برارم امون بر بچون سیه پوشونم خومون ترم فکره کنم

ترجمه: نه برادرم. ما بچه های محله سیاه پوشان هستیم و خودمان یک فکری می کنیم (ترجمه از الف.ن)

این جوری بود که اولین سکل یا همون موتور ساخته شد

اولاش همه اون ها رو مسخره می کردن ولی اونا هرگز تسلیم نمی شدن تا اینکه تونستن سکل رو به تولید انبوه برسونن

اونا اسم اولین موتور رو که خودشون ساخته بودن گذاشتن قرقوب که از ترکیب قربان علی و یعقوب علی به دست میومد

کم کم سراسر جهان به این وسیله دست پیدا کردن تا رسید به امروز که من و شما به یاد اون خدا بیامرزا سوار سکلامون میشیم و حال می کنیم و گاز میدیم و رسانیده می شویم

 

البته ناگفته نماند همون زمان یعقوب علی طرح دو گانه سوز کردن سکل رو با گاز طبیعی داده بود ولی عمرش قد نداد که عملیش کنه

 

خوب...

تازگیا یه چیزی به اسم کارت هوشمند سوخت در اومده که میگن باهاش بنزین میدن

برای گرفتن این کارت شرایطی لازمه:

باید موتورت پلاک داشته باشه

سند و کارت موتور داشته باشه

از لحاظ فنی هم سالم باشه

خودت هم باید شرایطی داشته باشی:

اول به یه سبیل کلفت نیاز داری ( بعدا میگم برای چی)

دوم به اعصاب فولادی محتاج میشی

سوم به زبان اصیل دزفیلی

پیاز داغ هم بهش اضافه کنی بد نیست

جریان از این قراره که از اون جایی که من با پلیسا میونه خوبی ندارم همیشه کارم پیششون گیر می کنه. از جمله این موارد کارت سوخته!!

سه شنبه 19 تیر ساعت 5:30 بامداد

از خواب بلند شدم و بعد از خوردن یک عدد نون بگت با کره گیاهی و مربا آلبالو ژله ای و پنیر پاک غنی شده با در دست داشتن سند و کارت موتور روانه راهنایی و رانندگی شدم

متاسفانه موتور ما از این موتور خوشکلا نیست

وسپاست...

خفه شو خفه شو!!

به خودت بخند!!!!

من که سوار نمیشم!

مال بابامه

من کمتر از اف 16 سوار نمیشم

خلاصه با سرعت متوسط 72 نات (مایل دریایی) به راهنمایی رانندگی رسیدم

واااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای

چه جمعیتی

ملت از صبح زود اومده بودن باری بازدید موتوراشون

نحوه ورود:

تشکیل صف و گرفتن قبض پارکینگ سر نوبت و ورود به پارکینگ با کمال احترام

تعریف صف: صف به مجموعه ای از افراد گفته می شود که مکان هندسی آنها یک قیف را تشکیل میدهد. به عبارت دیگه همه ریخته بودن دم در و از توی یه سوراخ کوچیک می خواستن برن تو

دیگه خودتون حسابشو بکنین چجوری میشه

به هر بدبختی بود رفتیم تو

حدود 150 نفر جلوم بود و 100 نفر پشت سرم

یک ساعتی اونجا درنگ کردیم

یاد یعقوب علی و قربونعلی به خیر

جالب ترین چیز اونجا اسمای موتور ها بود:

سحر – احسان – شکوه – کیوان – کویر – ویزا – تلاش – تیزکاب – تیزرو – کیزر – تندر – وسپا – هوندا -  پیشرو – هیچکش – فلاکت – مسعود سعیدی .......

وقتی که من رپ می خوندم شماها کجا بودین *** ****

رنگ موتورها:

سیاه – آبی – سیاه – آبی – بنفش – سیاه – آبی – سبز بد رنگ – سفید (مال منه) – سیاه ...

بعد از یک ساعت افسره اومد

لر بود!!!!!!!!!!!!

دریک وند + علی وند

قیافش شبیه آدمایی بود که دارن به آفتاب نگاه می کنن

یه چشمشو بسته بود

شاید بی تربیت داشته چشمک می زده

یا علییییییییی

آقا کمک کن اون طرفشو بگیر

آها بزن زیرش

اینو بگیر!!

بپیچونش

ضامنو بزن!!

حواست باشه نیفته!......

صلوات بفرست!

این کارا برای این بود که بدنه وسپا رو باز کنیم که شماره بدنه رو بخونه افسره که با کمک مردم خونگرم دزفول و شهرک های اطراف انجام شد

لا مصب چه سیستم سکیوریتی پیچیده ای داره این وسپا

خدا رو شکر بدون هیچ مشکلی برگمو مهر کرد و گفت به سلامت

حالا باید می رفتیم ستاد

ستاد چی؟

مبارزه با مواد مخدر؟

مبارزه با مفاسد اجتماعی؟

ستاد چی آخه؟

شرط داشتن سبیل و لحجه دزفولی که یادتون نرفته؟؟!!

برای اینکه اون وسط ازت حساب ببرن باید 2 سانتی متر ریش بزاری که یه دو هفته ای روش کار کرده بودم. اگه تونستی با چاغو یه خط بکشی رو صورتت هم بد نیست

در ضمن اگه خواستی از یه نفر سوال کنی تا دزفولی نگی جوابتو نمیده

خودمو جم و جور کردم و با زبان شیرین دزفولی از یکی پرسیدم این ستاد کجاست؟

یه چیزای گفت که نفهمیدم الکی هی سرم رو تکون دادم گفتم آره بابا میدونم

گفت باید بری پهلوی زندان

بکوب بکوب رفتم تا اونجا گفت برو فردا 6 صبح بیا

چهارشنبه:

ساعت 6 اونجا بودم

یه صف دبلیو شکل تشکیل دادیم و یکی یکی رفتیم جلو

نوبت من رسید

مدارک رو دادم

گفت پس کارت موتور؟

گفتم وای یادم رفته

اچه یادت رفته؟

برو بعد از ظهر بیا

آقا تو رو خدا یه کاریش بکن.........

از تو صف اینداختنم بیرون

ساعت 5 بعد از ظهر:

بعد از یک ساعت به طرف گفتم من همونم که صبح اومدم ...

گفت الان که مدارکتو نمی گیریم برو فردا صبح بیا

فردا صبح:

خوشحال و خندان از اینکه امروز نفر اولم ساعت 5:30 اونجا بودم دیدم وا ویلا امروز شلوغ تره

ولی نمی دونم چرا همه رفته بودن نشسته بودن یه گوشه

آخه باید دم پنجره صف می گرفتن!!

به سرعت رفتم ایستادم زیر پنجره هی بهشون می خندیدم که نمی دونن باید کجا بایستند

پلیسه اومد گفت همه بایستن پشت سر من

وای چه احساس خوبی داشتم

ولی یه مرده درومد گفت جناب سروان ما اسمامون رو به ترتیب نوشتیم به همون ترتیب می ایستیم

پلیسه هم گفت باشه و اینگونه بود که به یک باره به جایگاه 117 ام نزول کردم

می خواستم گریه کنم

نوبتم شد و بالاخره مدارکمو گرفتند

بعد از ظهر اومدم برای کارت

(صبح مدارک رو می گرفتن بعد از ظهر کارت می دادن)

پلاک های دزفول و اهواز و تهران رو جدا کردن

دزفول ها رو خوند

3 تا لیست بود

ولی اسم منو نخوند!!!

دیدم یه دفه اون یکی افسره اسمم رو خوند گفت تبریک میگم

کارتت قبلا صادر شده. ههههههه{صدای خنده}

گرفته شده

یعنی من کلاه رفته بود سرم

من 2 ماه پیش ثبت نام کرده بودم و چون تا حالا نرفته بودم سراغش کارتم رو 2 در کرده بودن و تنها کاری که از دست من بر میومد این بود که برم پست المثنی بگیرم

شنبه رفتم پست و گفت فعلا بخش نامه المثنی برای سکل نیومده و باید فعلا فعلنا صبر کنی

 

این جوری بود که ما کارت سوخت گیرمون نیومد و ضایع شدیم

اگه شما کارت سوخت منو بردین خواهش می کنم بهم پسش بدین

-----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

پ.ن1: این پست خیلی طولانی شد

پ.ن2: سجاد تا وقتی که کارت سوختم رو بگیرم رو کمک تو حساب می کنم که با سکلت منو برسونی

پ.ن3: من همچنان نوشابه نمی خورم

پ.ن4: علی یه بار تو دانشگاه یه سوسک رو تو دستش گرفت

پ.ن5: به 50 هزار تومن کمک نقدی نیاز مندیم تا به یه دوست کمک کنیم می خواد گوشی بخره. یه کاریش بکنین

پ.ن6: از اول مرداد حساب اینترنت دانشگاهمون صفر میشه. خداحافظ دانلود

پ.ن7: کسی از دوستان با لرها آشنایی نداره؟

پ.ن8: همتون رو به اندازه یک باک بنزین دوست دارم

 

+ نوشته شده توسط احسان در پنجشنبه بیست و هشتم تیر 1386 و ساعت 14:55 |

بعضی وقتا پیش میاد که هر چی زور میزنی یه چیزی اتفاق بیفته و یه کاری درست بشه شرایط جور نمیشه تازه جالبیش اینه که مثلا پارتی کلفت هم داشته باشی  و سفارشت رو کرده باشه

این کارآموزی ما هم برای خودش داستانی شده

انگاری فهمیدن من می خواستم خاطرات کارآموزی بنویسم دارن اسکلم می کنن

براتون بگم که این دو سه روز اخیر چه گذشت…

 

5 شنبه ساعت 7 صبح با اشتیاق فراوان برای دست یابی به نوشابه از خواب بر خیزیدم و ساعت 7:30 با مسعود. ب(این مسعود مگ مگ نیست، اشتباه نشه) قرار گذاشتم بیاد سر ایستگاه اتوبوس جلوی خونشون که با هم بریم. با 2 دقیقه تاخیر اومد و 405 رو گلنیدیم (روشن کردیم) و رفتیم تا رسانیده بشویم (با تشکر از تیکه های سجاد)

کارخونه زیاد دور نبود 10 دقیقه بیشتر تو راه نبودیم

رسیدیم به کارخونه…!!!

دور و ورش خاکی بود همش و پر از دست انداز های مختلف جهت تست کمک فنر های ماشین

تو همین فکرا بودم که یه صدایی اومد

تق…!!!

 

کف ماشین خورد به زمین

با خونسردی تمام و بدون هل شدن گاز دادم رفتم انگار نه انگار که اصلا من بودم

اولین کسانی که به استقبالمون اومدن تعداد 7 عدد سگ بود!!! + یک سرباز آمریکایی برای نگهبانی

 

3 تا از سگ ها در جنب چپ + یکی روبروی در + 3 تا سمت چپ ما قرار داشت

حالا اگه مردشی از ماشین پیاده شو

 

گفتم الان نگهبانه داد میزنه : هولد یور پوزیشن (Hold Your Position) (اگه معنیش رو نفهمیدین زیاد به خودتون فشار نیارین از شمیم بپریسن انگلیسیش خوبه )

 

شانس آوردیم 3 تا از سگ ها که همچین یه نموره چابک می زدن با زنجیر بسته بودنشون سه تای دیگه هم معلوم نبود چی بهشون داده بودن که نا نداشتن

 

خلاصه پس از عملیات پارک ماشین و افزودن چادر رفتیم سمت در

نگهبان گفت واسه چی اومدین

گفتیم ما برای کارآموزی اومدیم از دانشگاه...

گفت ما کارآموز نمی گیریم

قیافه ما دیدن داشت اون لحظه

گفتیم نه مشکلی نیست هماهنگ شده

یه ذره رییس کارخونه فامیل نزدیک دوستم بود

گفت برین پیش خانم رجایی

با خودم گفتم خدا کنه لا اقل کیس به درد بخوری باشه

رفتیم داخل گفتن سرش خیلی شلوغه بشینید تا بیاد

با نوشابه زرد ازمون پذیرایی کردن (چه حالی داد) تا حالا ساعت 8 صبح نوشابه نخورده بودم

امتحان کنید کیف میده

بعد از 1 ساعت و اندی سرکار تشریف آوردن

اون هم گفت کار آموز نمی گیریم

یه نگاه به دستش کردم دیدم حلقه ندارم فهمیدم چه مرگشه

می خواستم بهش بگم برات دعا می کنم شوهر گیرت بیاد

چون فکر کنم کم کمک مادرش باید بذارتش تو سرکه

خلاصه کلی باهاش چونه زدیم که بابا ما پارتیمون کلفته ها!!!!

بالاخره گفت معرفی نامه هاتون رو بدین تا ببینیم شنبه چی میشه

.

.

شنبه: صبح ساعت 9 رفتم دانشگاه کتابی رو که گرفته بودم پس بدم بازم تافی اونجا بود. می خواست خودمو بکشم از بس که حرص خوردم

وای خدای من

سایت اینترنت خالی بود فقط یه نفر توش نشسته بود. می دونین این یعنی چی؟ یعنی سرعت خدا برای دانلود

ولی از اونجایی که من کارمند متعهد و پایبند به اصول شرکت هستم به سرعت اومدم دنبال مسعود و رفتیم کارخونه

بازم پس از مقداری الافی (بدون صرف نوشابه) یه آقایی اومد گفت شما کار آموزین؟

گفتیم بین (بله)

گفت هی یو فالو می تیک د چنس

فکر کنم فحشی چیزی داد

یه مختصری از کلیت خط تولید گفت و بعدش هم گفت برین یه دوری بزنین تو کارخونه

رفتیم دور خوردیم بعدش گفت به سلامت تا فردا صبح

فردا صبح که میشه دیروز صبح الان بامداد امروز... ساعت 7 دقیق وارد کارخونه شدیم

اول آقاهه رو دیدیم گفت برین یه دور بزنین تو کارخونه تا بیام

رفتیم تو بازم اون خانم بی شوهره رو دیدیم گفت برین بشینین تو تا بیام سراغتون

گفتیم ولی آقای چیز گفت بیاین اینجا

گفت نه برین تو...

رفتیم تو نشستیم همون جایی که 5 شنبه بهمون نوشابه تعارف کردن شاید فرجی بشه

ولی وقتی صاحابش اومد ما رو با کمال احترام اورد اینداخت تو یه اتاقی که فقط توش یه میز و 2 صندلی بود گفت بشینین تا خانم بیاد

هی گفتیم الانه که بیاد...

...

...

...

ساعت 8:15

...

...

ساعت 9:15

...

...

ساعت 10:15

...

...

ساعت 11:15

...

...

ساعت 11:45

از جلوی اتاق رد شد

صداش کردیم گفتیم پس کجایی شما ؟

ما 4 ساعت اینجا لحاظ شدیم

پشتمون جام کرد

افتادیم به روغن سوزی

 

با کمال خونسردی گفت ما نمی تونیم کار آموز بگیریم، روز اول هم بهتون گفتیم، فکر جای دیگه ای باشین و ...

 

من دیگه داشت گریم می گرفت

کلی پاچه خواریشو کردیم که ما این محل رو 2 ماه پیش به دانشگاه اعلام کردیم و نمیشه عوضش کرد و از این صحبت ها

آخرش گفت حداقلش اینه که تا 10 روز دیگه نمیشه بیاین اینجا

بعدش هم معلوم نیست چی میشه...

 

حالا من چی کار کنم؟؟!!

هم اکنون نیازمند یاری سر سبزتان هستم...

 

--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

پ.ن1: سجاد خواهش کرده بود پست کوتاه بدم.... باشه داداش گلم...

پ.ن2: من دیگه نوشابه نمی خورم

پ.ن3: سلاین شمیم

پ.ن4: کسی شوهر برای این خانمه سراغ نداره؟

پ.ن5: علی به دایی من سلام برسون

پ.ن6: مسعود تو هوا فضا به چیزی دست نزنی هممون رو به کشتن بدی...!!!

پ.ن7: سپیده جون نبینم دیگه غمگین بنویسی وگرنه با من طرفی!!!

پ.ن8: فرناز هر چه سریعتر یه پست جدید بده مردم از بس همه رو بغل کردم

پ.ن9: آخی! برای زهره چیزی ننوشتم...این روز ها همه احسان اس ام اس می خوانند، شما چطور؟

 

 

 

+ نوشته شده توسط احسان در سه شنبه نوزدهم تیر 1386 و ساعت 21:36 |

2 شنبه ساعت 9:27 صبح

مکان: دانشگاه

موقعیت: طول 30 و عرض 27 درجه جغرافیایی

دمای هوا: 100 ممیز ...

رطوبت هوا: حالت اشباع مایع – بخار

علت رفتن به دانشگاه: سهمیه بنزینمون زیاده بالاخره باید یه جوری مصرف شه دیگه

اون روز برای چند تا کار رفتم دانشگاه

  1. می خواستم با استاد راهنما صحبت کنم
  2. می خواستم از کتابخونه کتاب بگیرم
  3. می خواستم اینترنت کار کنم و دانلود کنم
  4. دلم واسه دختر های دانشگاه تنگ شده بود گفتم یه سری بهشون بزنم تا نرفتن

از دم در سایت رد شدم دیدم همه دارن سی پلاس پلاس کار می کنن گفتم زرشک!!! سایت امروز در اختیار بچه های کامپیوتره

با ناراحتی رفتم کتابخونه...

خواستم یه کتاب انگلیسی بگیرم بخونم

به نظرتون کی رو دیدم؟

تافی

نه دیووووونه

تافی شکلاتی که نه

حالت خوبی؟

تافی مغز دار هم نبود

.

.

بابا جون آقای تافی بود

یه توضیح در مورد آقای تافی:

روز اول که اومدیم دانشگاه برا ثبت نام نشسته بود صدر مجلس و نظارت بر همه کارا می کرد + اینکه مسئول امور شهریه بود

یه مدت که گذشت دیدیم تو اداره آموزش هم کار می کنه

چند وقت دیگه در یک اتاق کنار کتابخونه دیده شد

مدتی بعد فقط در حال رفت و آمد در امتداد اتاقش به آبدار خونه که یک بار فلاسک خالی چای دستش بود و یک بار فلاسک پر

اندی بعد در سایت دانشگاه مشغول به کار شد و میومد از بالاسرمون رد می شد که سایت های بد نریم

تازگی ها هم تو خود کتابخونه کار می کنه

در ضمن فکر کنم مشاور اعظم رئیس دانشگاه هم باشه

 

نوع اخلاق و رفتار:

سرد و خشک همراه با غبار پراکنده

با دمپایی میاد سر کار

به نظر شکست  خورده عشقی میاد

برخود بسیار تخمی ( با عرض پوزش لغتی پیدا نکردم که به طور کامل این معنی رو در ر بگیره)

 

از شانس من اون روز که رفتم کتاب بگیرم اون نشسته بود اونجا

ای واویلا

حالا چیکار کنم؟

اسم کتاب رو نوشتم بهش دادم

رفت کتاب رو آورد

گفتم لطف کنید اگه میشه تاریخش رو بیشتر بزنین تو این گرما نمی تونم هر هفته بیام دانشگاه برا تمدید کتاب. در ضمن تا حالا کسی این کتابو نگرفته فکر نمی کنم کسی بخوادش

یه نگاهی کرد و گفت:

نه نمیشه...

جالب اینجاست همیشه تاریخ تحویل رو 10 روز بعد میزد ایندفعه فقط 6 روز!!!!

 

چند دقیقه بعد 2 تا از دوستام اومدن و متوجه شدم که از سایت میشه استفاده کرد و من سرم کلاه رفته!

بدو بدو رفتم سایت یه سیستم گرفتم. مسعود هم اونجا بود!

سایت ما 3 ردیف کامپیوتر داره که 2 ردیفش برا آقایونه و چون خانوم ها نصف حساب میشن 1 ردیف برا خانوم ها

از قضا اون روز یه خانوم نیمه با شخصیت نشسته بود کنار من داشت خفن کار علمی می کرد

در همین حین یکی از دوستای مسجد سلیمانی من که لهجه با حالی هم داره اومد با این خانوم گفت خانوم اگه میشه برید از سیستم های خانوم ها استفاده کنین من اینجا فایل دارم

دختره یه چشم غره رفت و گفت من کارم طول می کشه نمی تونم!

دوستم دوباره گفت ( صداشو برد بالا) خانوم میگم پاشو برو اون ور بشین من اینجا کار دارم

دختره هم پرو از جاش تکون نخورد

داشت دعوا میشد

ما هم یواشکی بهشون می خندیدیم

دوستم برگشت بهش گفت خانوم اگه بلند نشی مجبور میشم جور دیگه ای باهات برخورد کنم

دختره بازم کم نیاورد گفت عجب گیری افتادیم ها

ادامه خاطره برای افراد زیر 16 سال توصیه نمیشود

(دوستم پنجه بوکس رو از تو جیبش در آورد یه دونه محکم زد زیر چونه دختره، خون همه جا پاشید. بقیه دوستای پسره هم اومدن کمکش، ریختن رو دختره با زنجیر و غمه افتادن به جونش، در همین حین یکی از دور سریع اومد با لگد کوبید تو شکم دختره، من هم نانچیکوم رو برای مسعود پرت کردم باهاش کوبید تو فرق سر طرف، تقریبا چیزی از دختره باقی نمونده بود. خیلی صحنه وحشتناکی بود)

 

پاراگراف بالا تماما بلوف آبادانی بود!!

خلاصه دختره با هر بدبختی بود بلند شد وایستاد کنار پسره تا کارشو انجام بده

دوست منم بچه پرو برگشت گفت خانوم برو اون ور فایل شخصی دارم نمی خوام نگاه کنی

ما همین جور می خندیدیم و با سرعت بالا دانلود می کردیم که ناگهان عذاب الهی بر ما نازل شد و برقا رفت. همه یه دفعه با هم گفتن آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه هه ه ه ه....

هر چی دانلود بود برید!!

قسمت رو نمیشه کاریش کرد

بعد از اندی برقا اومد و پس از ترنسفر فایل ها به رم موبایل خوشحال و خندان رفتم خونه

 

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

پ.ن1: مسعود یادت نره من فیلم می خوام. نری تهران منو بپیچونی

پ.ن2: علی تو جاده کویر چشاتو ببند خاک نره توش

پ.ن3: زهره ( عسل ) شورتون تموم نشد؟

پ.ن4: شمیم بیا تو هم سر عقل بیا وبلاگت رو بزن تو بلوگفا. هر بار می خوام بیام دهنم سرویس میشه!!

پ.ن5: وقتی که من رپ می خوندم شما ها کجا بودین .... ولاتا؟

پ.ن6: کسی گوشی دست دوم ارزون 20 تومنی سراغ نداره؟

+ نوشته شده توسط احسان در چهارشنبه سیزدهم تیر 1386 و ساعت 11:24 |

سلام

سلامی به گرمیه تابستان دزفیل

بالاخره من هم امروز ساعت 12 امتحانام تموم شد!

به لطف وجود زیبا روی کلاس خ بهزادی امتحان دینامیکمون از 29 خرداد افتاده بود 9 تیر!

نمی دونم چی بنویسم...

خیلی وقته که نبودم

دلم واسه همتون تنگ شده بود

از همتون هم که اومده بودین و تو این مدت کامنت داده بودین ممنونم از جمله زهره، فرناز، سپیده و ...

این ترم برام مثل یه توهم بود

روز انتخاب واحد هنوز یادمه

سر درگمی، تشویش، بلا تکلیفی و از این جور چیزا

حالا چی بگیرم؟

اگه سیالات و ترمو نگیرم که 10 ترمه میشم

دینامیک هم که هم نیاز ایناست پس باید بگیرمش

مقاومت هم اگه نگیرم لابد باید ترم بعد با معمار دزفولی بگیرمش پس اون رو هم می گیرم ( معمار دزفولی همونه که مسیر زندگی من رو تغییر داد...)

زبان تخصصی هم که درس ساده ایه پس می گیرمش

اندیشه اسلامی هم که باید بگیرم که معدلم بیاد بالا

فقط مونده بود ریاضی مهندسی که اون رو نمی خواستم بگیرم ولی چون مدیر گروهمون مهربون شده بهم گفت اگه نگیرم ضرر می کنم و اون رو هم گرفتم!

شد 20 واحد تپل

خوب حالا با این همه درس چیکار کنیم؟؟!!

تمام روز هایی که در طول ترم داشتم تو ذهنم برای همیشه هک شدن و هیچ وقت یادم نمیرن. همیشه نگرانی از اینکه چی بخونم و چجوری اینا رو پاس کنم؟ تنها دل خوشی که داشتم وقتایی بود که تو دانشگاه با علی و مسعود از استادا غیبت می کردیم و اداشون رو در میاوردیم ( خدا ما رو ببخشه) من واقعا الان عذاب وجدان دارم! و بزرگترین تفریحمون هم چهارشنبه شب ها بعد از کلاس حل تمرین سیالات بود که با مسعود و بعدا شد با مسعود و علی و بعدش شد من و علی و دوباره شد من و علی و مسعود و اون یکی مسعود که از شانس اون یکی مسعود 50 متر رفتیم بعد تاکسی گرفتیم تا پایگاه و 1 بار هم تا نزدیک دزفول پیاده روی کردیم

خلاصه هر جوری بود روز ها رو دونه دونه طی می کردیم تا شد 13 خرداد و ماراتون شروع شد. (البته ناگفته نماند که ماجراهای عید رو قبلا گفتم) وقت درس خوندن بود. با یه برنامه ریزی با شیوه احسانی درسا رو تقسیم کردم برا خودم و مشغول شدم ( تو فرجه ها 2 کیلو چاغ شدم )

26 خرداد: امتحان سیالات ( 2 روز قبل از امتحان تازه رفتم حل المسایل خریدم که درس بخونم) با روحیه بالا و پر انرژی اومدم دانشگاه. امتحان ساعت 11 بود من 8 رفتم دانشگاه با بچه ها قرار داشتیم یه مروری با هم بکنیم. همه چیز خوب بود تا اینکه...

تا اینکه علی اومد......

نه........نه........

علی تو رو خدا حرف نزن!!!!!

ولی فایده ای نداشت و اون شروع کرد: بابا این چیزایی که شما خوندین که به درد نمی خوره، از اینا که نمیاره، بیچاره تو که میان ترمت رو 56 گرفتی از حل تمرین هم اگه بهت 1.7 بده میشی 5، میفتی بابا!!!!!!

خلاصه در عرض 3 دقیقه روحیه من و مسعود رو تیر بارون کرد

ولی خدا رو شکر امتحان رو خوب دادم

 

28 خرداد: اندیشه اسلامی 2 ( خیلی استادش باحاله)

همه چی خوب بود (البته صحبت های علی رو خودتون لحاظ کنین)

 

30 خرداد: زبان تخصصی ( هنوز بوی .... سوخته میاد پس توضیحی نمیدم)+(روحیه دادن های علی)

 

1 تیر: ترمودینامیک 1: (امتحان اوپن بوک بود که از جدول های آخر کتاب استفاده کنیم و وقت امتحان کافی بود پس سر امتحان کتاب رو باز کردم و با آرامش مطالعه کردم و به دنبال موارد مشابه با سوالات امتحان گشتم) البته استاد نفهمید و مراقب هم چون نمی فهمید برا چی به کتاب نگاه می کنم چیزی نگفت.

 

4 تیر: مقاومت مصالح  1( لحاظ شدیم )

 

6 تیر: ریاضی مهندسی ( باز هم لحاظ شدیم)

 

9 تیر یعنی امروز: دینامیک .... .... ..... ؟؟؟!!!!!

 

خلاصه همه چی تموم شد

امروز واقعا صحنه های زیبا و تاثیر گذاری از مخ زنی های آخر ترمیه پسران مخ زن در جای جای دانشگاه دیده میشد، همه دست و دل باز و مهربون و دختر ها هم آخرین زور خودشون رو برای زیبا سازی های ظاهری و باطنی انجام داده بودند و خلاصه سر ما خیلی شلوغ بود

بعضی ها هم همش در حال ملچ و ملوچ و بوس بوس بودن

ما هم در این حین تو سایت بودیم و چشمامون رو ورزش میدادیم

دلم نمی خواست از انجا برم ولی دیگه رفتم خونه

ساعت 1 اومدم خونه

تا بعد از ظهر تو توهم این ترم بودم

عصر با دوستم نشستیم یه فیلم دیدیم که شانس .... ما فیلمش آخرش ناقص بود و حدود 20 دقیقه آخر فیلم رو نداشت

حالا من نمی دونم چه بلایی سر هیلاری داف میاد؟؟؟!!!!!

یعنی اون پسره مخش رو میزنه؟

الان که دارم می نویسم قبلش اومدم وبلاگ همتون سر زدم و چون خیلی وقت نبودم خیلی طول کشید تا همه پست های قبلیتون رو بخونم...

 

از 14 تیر کار آموزی دارم

منتظر ماجراهای احسان و کارخانه نوشابه سازی دز نوش باشید

 

کامینگ سوون...

 

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

پ.ن1: زهره تو وبلاگش نوشته دلها به هم لوله کشیه پس چون دلش واسه ما تنگیده دل ما هم واسش تنگیده ولی

با توجه به افت های اصلی و فرعی در خط لوله ناشی از اصطکاک، زانویی، شیر های توپی، دروازه ای و ... جریان لوله دچار افت میشه و دل ما تنگ نمیشه!!!

 

پ.ن2: چند وقته یکی از دخترهای کلاس خیلی حواسش به منه

من توفیق اجباری دوست ندارم!!!!!!!!!!!!!!!!!!

مسعود کمکم کن!!!!

 

پ.ن 3: ممنون

 

 

 

+ نوشته شده توسط احسان در یکشنبه دهم تیر 1386 و ساعت 2:11 |
سلام به همه دوستان

ممنون از محبت های بی شمارتون

شرمنده کردین کامنت دونی رو ترکوندین

چند وقت پیش علی یه تز درباره بچه های خر خون داد که چون بی ادبییه نمیشه بگم

ولی به خدا من خر خون نیستم ۲۰ واحد دارم

تا ۹ تیر امتحاناتم طول میکشه

نمی تونم آن شم

قول میدم بعدش بیام جبران کنم

+ نوشته شده توسط احسان در جمعه بیست و پنجم خرداد 1386 و ساعت 20:44 |
سلام به همه دوستان عزیزم

امیدوارم حالتون خوبی و از پست قبلی نهایت استفاده رو برده بویین(این لهجه بهبهانی هستندندندندنه)

امیدوارم تو این آخر سالی که همه درگیر امتحانات هستیم محبت هامون کم نشه

و مثل توی این عکس باشه

من این پسره هستم

حالا هر کی دختره خودش رو بذاره به جای اون سمت چپیه

 

+ نوشته شده توسط احسان در شنبه پنجم خرداد 1386 و ساعت 10:50 |

سلام و از این جور چیزا

تا حالا دقت کردین به این جمله: سالی که نکوست از بهارش پیداست؟؟

خیلی جمله با حالی است

الان فصل بهاره

بهاره دختر خوبیه

ولی حیف فکر کنم تو طرح جمع آوری بگیرنش!!

بهارش پیدا هم هست

ولی نمی دونم چرا سالش نکو نیست؟

سال 86 تا اینجا سال خوبی برای من نبوده

حداقل از نظر تحصیلی

از شروع سال ضد حال+ضد حال+...

دیگه واقعا به اینجام رسیده...

هوی بی تربیت اینجا در اینجا معنیه دیگه ای میده

چرا فوری فکر بد می کنی؟

تازگی ها مد شده استاد ها بهم گیر میدن!!

داستانش طولانیه

من و علی همیشه سر کلاس معمولا پیش هم می شینیم و به علت آمادگی ذهنی بالا همیشه تو کلاس جزو اکتیو ترین دانشجوها هستیم

مخصوصا سر کلاس دینامیک و مقاومت که استادش سیاوش جونه

ولی یه اشکال کوچیک عمده تو کارمون هست که همیشه نیشمون تا بنای گوش بازه

آخه یکی نیست به ما بگه آخه دینامیک و مقاومت خنده داره که می خندی؟!

2 هفته پیش بود فکر می کنم

سر کلاس مقاومت بودیم

گنجشکه که یادتونه؟؟

استاد داشت درس میداد

احساس کردم ای کاش به جای گنجشکه من سرم رو کوبیده بودم تو دیوار راحت می شدم

با عرض پوزش انقدر بحث تخمی بود که وقتی استاد می خواست ببینه بچه ها حواسشون به کلاس هست یا نه و پرسید که مساحت این مقطع چی میشه در حالی که مقطع دایره بود همه با شک و تردید به مشورت با هم می پرداختن که مساحت دایره چی میشه؟

من این وسط خودم رو زود پیدا کردم و با ترس و لرز گفتم استاد میشه پی آر دو ؟

وقتی من این رو گفتم علی از خنده منفجر شد و ساختمون معماری رفت رو هوا

علی خندید و خنده کنان در حالی که به صورت زیک زاک راه می رفت از کلاس رفت بیرون

ظهر همون روز با همون استاد حل تمرین دینامیک داشتیم

کلاس خسته کننده ای بود

ما هم به اندازه لازم خندیدیم

بعد از کلاس دیدم استاد بهم یه اشاره ای کرد و گفت آقای .... شما لطفا بمون من با شما کار دارم

هی با خودم گفتم چیکارم داره؟؟

نکنه می خواد از من تشکر کنه که دانشجوی فعالی در کلاس هستم؟

شاید می خواد بگه برای سال پایینی ها کلاس حل تمرین بذارم؟

شاید می خواد بگه میان ترمت رو خیلی خوب دادی و نمی خواد پایان ترم بدی!!

شاید می خواد تو تصحیح کردن برگه های میان ترم کمکش کنم؟!!

و از این احتمالات

همه جور فکر می کردم غیر از اینکه استاد رفته یه قوطی رنگ قهوه ای تیره خریده و می خواد منو
قهوه ای کنه

رفتم پیش استاد

چیزام اومده بودن زیر گلوم تقریبا

استاد شروع کرد

لامصب برسی هم که در رنگ آمیزی استفاده می کرد مقیاسش 30 در 50 بود

استاد: آقای .... شما و آقای بهادری از اول ترم این درس رو سر سری گرفتین. جریان چیه؟

لامصب میگه از اول ترم!!!!!!!!!!!!!!!!

دیگه از گلوم هم داشتن بیرون می زدن

(چیزام رو عرض می کنم)

گفتم استاد منظورتون چیه؟

گفت همش سر کلاس می خندین

مگه من چیز خنده داری میگم؟

کلاس حرمتی داره

و از چرت و پرتا

من دیگه تقریبا چیزام از گلوم افتاده بودن بیرون و چیزی رو احساس نمی کردم

تنها کاری که می تونستم بکنم .... مالی بود (بازم فکر بد کردین؟؟ منظورم رفتن به امور مالی بود برای تصویه حساب و حذف درس)

لا مصب هر چی ماله می کشیدم فایده نداشت

در این حین علی با قیافه اینجوری: رد شد و استاد بهش گفت آقای بهادری شما بگو ببینم جریان چیه انقدر می خندین؟ علی این شکلی شد: اون هم مراتب پاچه خواری رو به جا آورد ولی فایده ای نداشت

چند روز گذشت تا این مسئله رو فراموش کردیم

از اون روز به بعد هم سر کلاس این استاد پهلوی هم نمی نشستیم

سر کلاس زبان تخصصی بودیم که دومین اتفاق افتاد

از شانس بد من در طول کلاس 2 بار لبخند زدم و هر 2 بارش استاد منو دید

آخه چقدر کسی می تونه بد شانس باشه؟

این یکی استاد رحم تو وجودش نبود همون جا سر کلاس جلو 400 تا دانشجو گفت نمیدونم چرا این آقای .... از اول کلاس داره میخنده؟

باز خوبه نگفت از اول ترم!

اینم یه قوطی رنگ قهوه ای خالی کرد تو سرم

من تو اون هفته 2 بار با رنگ قهوه ای دوش گرفتم

شانس آوردم اون روز قوطی گریس معجزه آسا برای اساتید 3 پیچ رو آورده بودم

بعد از کلاس رفتم و چنان گریسی مالیدم که هنوز اثرات چربیش رو استاد پا بر جا مونده!!

حالا به نظر شما این طور که اوضاع پیش میره من تا آخر سال چه بلایی سرم میاد؟

.

.

.

.

---------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

پ.ن1:

معرفی دستگاه وینچ:

وینچ یک دستگاه پر کاربرد در صنعته

از یه موتور تشکیل شده که برای جمع کردن طناب استفاده میشه

حواستون رو باید به قلابش بدین!!

اگر بهتون گیر کرد نمیشه جداش کرد

موارد استفاده: تنبیه دانشجو به وسیله قرار دادن وینچ در عقب وانت و حرکت وانت با شتاب ثابت و ...

مجری طرح: حداد!!

 

پ.ن2: مسعود جان اگه به فکر خودت نیستی به من و علی رحم کن. این که می خواد به زور رفیقت شه داره کار دستمون میده ها!!! حالا یه نفر پیدا شده داره بهت پا میده خوب یه کاریش بکن دیگه. امروز
می خواست منو بزنه!!!! من می ترسم!!!!!!!!!

 

پ.ن3: واقعا کسی چقدر می تونه پر رو باشه؟ این رو هیچ وقت فراموش نکین

 

پ.ن4: صا ایران: هر روز بهتر از دیروز

 

پ.ن5: دزفول نت وبلاگ زهره رو فیلتر کرده!! دختر بد!!

 

پ.ن6: هیچ وقت نگران رزق و روزی نباشین. خدا خودش روزی رسونه. باور کنین ما چندین نفر تو دانشگاهمون داریم که کارشون در حد باز کردن در کتابخونست و ظهر که میشه میگن خدایا شکرت و میرن خونه!

 

+ نوشته شده توسط احسان در یکشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1386 و ساعت 1:8 |

سلام

چطورین یا چند تا...؟

جاتون خالی هفته پیش به .. رفتیم

تمرینات ترمودینامیک + تمرینات دینامیک + میان ترم سیالات + تمرینات کلاس حل تمرین مقاومت + کوییز مقاومت که برگزار نشد + کلاس جبرانی زبان تخصصی که در نوع خودش بی نظیر بود + قهر کردن استاد اندیشه که همین امروز صبح قهر کرد و فردا هم که باید برم دندون پزشک + ... همه و همه دست به دست هم دادن و باعث شدن که ما بریم به ..

هفته خسته کننده ای بود

دانلودی هم به اون صورت نداشتیم

خبر خوب اینکه پهنای باند اینترنت دانشگاه شده 2 گیگا بایت

خلاصه کلی از کت و کول افتادیم

چند روز پیش با مسعود و علی و مهدی تو کمپس دانشگاه قدم می زدیم

برای اون دسته از عزیزانی که نمی دونن کمپس چیه بگم که می تونن به دیکشنری صنعتی مراجعه کنن!!

خوب دیگه دانشگاه صنعتی شدیم نمیشه بگم تو حیاط دانشگاه

بعد از مقداری قدم و چرخه زدن تصمیم گرفتیم که با جادوی قرن ( دبلیو 800 ) یه عکس دسته جمعی بگیریم که البته چون سیستم این موبایل بسیار پیچیده می باشه من خودم عکس گرفتم و دسته گل ناقص شد

وقتی اومدم خونه با یه چیز عجیب روبرو شدم!!

هر چی بیشتر نگاه می کردم بیشتر تعجب می کردم!!

نه این امکان نداره

به نظرتون من چی دیدم؟

دوست دارین سر کار بذارمتون تو پست بعدی بگم؟

باشه همین حالا میگم

خوب که به عکسی که گرفته بودم نگاه کردم متوجه شدم که تعداد دست هایی که توی عکس میبینم با عقل جور در نمیاد

بعضی ها 1 دست بعضی ها 2 دست و بعضی ها 4 دست دارن

من خیلی سر در گم شدم و نمی دونستم چی کار کنم

حالا من از شما می خوام که به من کمک کنین تا واقعیت رو بفهمیم

در مورد عکس یه توضیح بدم

نفر اول از سمت راست مسعود وسطی علی و سمت چپی مهدی

احتمال اول: این طور که به نظر میاد مسعود 4 تا دست داره که با یکیشون کلاسورش رو گرفته و 2 تا از دستاش رو از توی آستین علی رد کرده که یکیش رو گذاشته تو جیبش و دیگری رو نمی دونم چرا برده اونجا؟ و دست 4 امش هم از توی یقه علی رد کرده و به حالت نوازش رو سر مهدی کشیده

احتمال دوم: علی 3 تا دست داره که با دوتاشون نمی دونم چی رو گرفته و دست دیگرش رو هم کرده تو جیب مسعود و داره تا من عکس می گیرم و مسعود حواسش نیست جیبش رو میزنه

احتمال سوم: مهدی در جنگ ویتنام جانباز شده و یک دستش رو از دست داده و به همین خاطر فقط یک دست داره که معلوم نیست داره باهاش چی کار میکنه

احتمال چهارم: یه نفر دیگه توی عکس هست که دیده نمیشه و فقط دستاش رو می تونیم ببینیم که تقریبا بعیده

احتمال پنجم: با توجه به زاویه سر مهدی میشه حدس زد که از سمت راست عکس داره کفتر میایه یک دانه دختر میایه چون مهدی به اون ور نگاه میکنه

احتمال ششم: علی پشت سر من چیز قابل توجهی دیده و با خم کردن سرش داره به اون زل می زنه

( چشاتو درویش کن بی ادب)

احتمال هفتم: اون ماشینی که داره از توی عکس رد میشه ماشین دکتره

احتمال هشتم: استاتیک درس مهمیه

احتمال نهم: باد داره از سمت شمال غربی می وزه

احتمال دهم: عکس ساعت 8 شب گرفته شده زیر نور دبلیو 800

 

برای اینکه بهتر بتونین تشخیص بدین کی به کیه یه اطلاعات مختصری به جنبه راهنمایی بهتون می دم

 

1. جلوی خونه مسعود قراره پل هوایی بزنن که پایه بتونیش هم نصب شده

2. مسعود داره مستقل میشه و قراره تو یه اتاق با مساحت متغیر نسبت به زمان زندگی کنه!!

3. مهدی عاشق نیکول کیدمنه

4. همسایه علی رو به رشده

5. مسعود رپ دوست داره

6.مهدی کمبود خواب داره معمولا

7. همشهری های علی شهرمون رو خوردن از بس ریختن تو دانشگاهمون

8. پسر خاله زن دایی شوهر زن برادر مادر بزرگ خاله پسر عموی علی با نوه پدری شوهر خاله عمه ننه سعید هیچ نسبت خطی یا غیر خطی نداره

9 من پسر خوبی هستم

 

خوب با این تفاسیر بگین ببینم کی به کیه؟

این وسط کی دزده؟ هر کی چند تا دست داره؟ منظره پشت عکس قشنگه یا نه؟ لطفا اگر فهمیدین هر چه زودتر به من هم بگین که از این بلا تکلیفی در بیام

 

 

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

پ.ن 1: کسی نارنجک سراغ نداره من ببندم به کمر علی؟ قرار شده ساختمون معماری ها رو بفرستیم رو هوا بعدش به علی بگیم علی نفهم

پ.ن 2: تاب رو هیچ وقت یه علمک گاز نبندین چون خیلی خطرناکه حسن!!

پ.ن 3 برای مسعود: به نظر تو اگه پنجره بخوام برای اتاقم بسازم سایز 1 متر و 50 سانت در 1 متر سایز مناسبیه؟

پ.ن 4 برای مسعود: حالا یه نفر پیدا شده می خواد به تو پا بده اون رو هم می پرونی؟

پ.ن 5 برای سجاد: تازگی ها فهمیدم هر جا می خوای بری یه نفر با سکلش می رسوندت

پ.ن 6 برای شمیم: می گن هلند هم مرز گتونده. راست می گویند؟

پ.ن 7 برای زهره: حرف خاصی ندارم

پ.ن8: (سانسور می شود)

پ.ن 9: من دیروز 2+2 رو از یه روش جدید حساب کردم شد1.982376455733928376400233476767809

پ.ن 10: این سرویس زرده بره به ... مون هم هم نیست!!

پ.ن آخر: همیشه زندگی رو 3 بعدی نگاه کنید

 

+ نوشته شده توسط احسان در چهارشنبه دوازدهم اردیبهشت 1386 و ساعت 22:49 |

سلاین

چطورین یا چند تا؟؟!!

همون طوری که نمی دونید سال ها از زمانی که انسان برای صید گنجشک دنبال یه چوب شبیه 7 می گشت که با بستن یه کش به اون یه تیر کمون بسازه و گنجشک شکار کنه میگذره.

این روز ها دیگه این روش ها جواب نمیده!!

اکثر گنجشک ها تحصیل کردن و درس دینامیک رو هم خوندن و با سرعت نسبی آشنا هستن و می دونن وقتی سنگ به طرفشون میاد چجوری جا خالی بدن!!

این بود که در خودم احساس مسئولیت کردم که شیوه ای نوین در صید گنجشک ابداع کنم.

صید گنجشک به شیوه صنعتی: ( این شیوه فقط در دزفول جواب میده، اگه دوس دارین با این شیوه گنجشک بگیرین یه سر بیاین دزفول)

برای این کار یه مقدماتی لازمه که به این صورته:

1.برین سر 4 راه یه تاکسی بگیرین برین 4 راه شریعتی، از اونجا سوار سمند زرد بشین و برین اندیمشک، تو راه بگین دانشگاه پیاده میشم. دقت کنین که این حرف رو خیلی زود نزنین وگرنه دانشگاه آزاد پیادتون میکنه و 200 تومن میره تو پاچتون. از پایگاه که رد شدین اولین جای باکلاسی که دیدین بگین همینجا پیاده میشم ( اونجا دانشگاه ماست)

2. بدون توجه و نگاه کردن به عمو حراست سرتون رو بندازین پایین و بیاین  تو. عین آدم های لارج و بدون نگاه کردن به دخترهای با کلاس و خوب بصورت مستقیم، برین سر کلاستون

3.باید با تعدادی از دوستان با ایمانتون بشینید و از خدا عاجزانه بخواین که یه بارون سیل آسا مثل همون که خونه علی رو داغون کرد بباره.

4. اون روز باید درس شیرین مقاومت مصالح 1 هم داشته باشین!!

5. پنجره های کلاس رو باز میذارین و بدون توجه به بیرون به درستون گوش میدین

 

بارون شروع می کنه به باریدن

داداش گنجشک بیچاره داستان قبل که داره تو بارون خیس میشه میاد تو کلاس

می ترسه و هول میکنه ولی سعی میکنه به اعصاب خودش مسلط باشه و به درس گوش بده تا مرگ برادر و بارونی رو که داره می باره فراموش کنه

5 دقیقه که به درس گوش بده اعصابش خورد میشه چون هیچی نمی فهمه نا امید میشه و حسابی قاط می زنه و تصمیم می گیره بره جایی که برادرش رفته یعنی اون دنیا و به منتها الیه سمت راست کلاس میره و از اونجا در حالی که اشک در چشمانش حدقه زده با سرعت ۴ ماخ  خودش رو میکوبه تو دیوار سمت چپ و میمیره.

اون وقت شما می تونید اون گنجشک رو بگیرین و بخورین.

امیدوارم از این روش استفاده کنین و جواب بگیرین

این ماجرا بصورت کاملا واقعی هفته پیش برای ما اتفاق افتاد

جالب اینجا بود وقتی گنجشک اومد تو برق ها هم رفتن و ما فقط صدای خورد شدن استخوان های گنجشکه رو میشنیدیم

البته بعضی از بچه ها از تاریکی سوء استفاده کردن و کارهای بدی کردن که زشته اینجا بگم

از شانس بد ما گنجشکه خیلی زرنگ بود و در رفت ولی مطمئن باشین دفعه دیگه راه فراری نداره!!

 

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

پ.ن 1: سجاد مواظب اردک ورزشکارت باش چون این شیوه رو اردک هم جواب میده

 

پ.ن 2: زهره، تو هم مواظب جوجت باش!!

 

پ.ن 3: علی، این کلیپ سیل زدگی رو که از خونتون گرفتی بزار تو وبت دانلود کنیم یه کم بخندیم

 

پ.ن 4: مسعود جان سعی کن معادلات رو خوب بخونی جلو دوستت شرمنده نشی، در ضمن وقتی یه جایی همه از تو بزرگ ترن بهتره به حرف اون ها گوش بدی حتما یه خیری توش هست

 

+ نوشته شده توسط احسان در یکشنبه دوم اردیبهشت 1386 و ساعت 0:28 |

سلام

چطورین یا چند تا؟

این جمله رو مدیون شمیم هستم

شمیم جان متشکریم...

.

.

یه سوال می خوام بپرسم

کی میدونه امروز چه روزیه؟

هیچکی غیر از من و مسعود نمی دونه

اینو حاضرم شرط ببندم

امروز تولد 1 سالگی وبلاگ EHSANSMS می باشدو به این مناسبت مراسمی با شکوه در تالار پذیرایی گلها که نزدیک روستای اندیمشک است برگزار می شود.از والدین گرامی خواهش می کنیم که فرزندان خود را بپیچانند و همراه خود نیاورند.ایشالا از اون ها در فرصت های بعدی پذیرایی به عمل خواهد اومد.

شاید بد نباشه براتون یه تاریخچه ای از وبلاگ بنویسم...

یادم میاد پارسال مهر ماه بود که روز 2 مهر مثل یه بچه + سرم رو انداختم پایین و اومدم دانشگاه.اولین روز که می خواستم برم دانشگاه انقد ذوق زده شده بودم که با وجود اینکه کلاسم ساعت 9 شروع میشد و شیمی عمومی هم داشتیم من از ساعت 7 رفتم دانشگاه.

لحظه ورودم به دانشگاه خیلی جالب بود...

ضایه ترین لحظه...

هیشکی تو دانشگاه نبود...

هوا هم تاریک روشن بود و فاصله 100 یاردی به خوبی مشخص نبود

من به کاپیتان گفتم که در 36 درجه غربی مراقب تخته سنگ ها و صخره هایی که تو دریا هستن باشه که به تایتانیک ما نخورن چون جک و لوبیای سحر آمیز داشتن ماهی گیری می کردن و ممکن بود بیفتن تو آب. راستی هر کی سجاد رو دید بهش بگه اون بطریه رو من انداختم تو آب نه ارنستو خلاصه اومدم تو ...

اول از همه رفتم یه چرخی دور ساختمون کلاس ها زدم و پس از بررسی مهندسی ساختمونرفتم که مثلا کارت غذامو بگیرم.تو پرانتز: کارت های غذای ما خیلی با کلاسن. با بلوتوس کار میکنن.دلتون بسوزه. ما از فاصله 11 اینچی ژتون داشتن خودمون رو جلو دستگاه ثابت می کنیم.رفتم طرف اتاقی که یه خانم با شخصیت کارت ها رو می داد.در اتاق بسته بود.اومدم بیرون رفتم طرف بوفه گفتم کارت غذا می خوام. گفت مسئولش ساعت 11 میاد. و به این شکل بود که اولین ... مهرماه رو خوردیم.

روزها پشت یر هم می گذشتن و ما هم دوستای جدیدی پیدا می کردیم

همون طور که می دونین و من هم به این نتیجه رسیدم دوست ها انواع مختلفی دارن:

دوست سلام علیکی : هر وقت میبینیش از دور یه سلامی میدی

دوست بوفه ای : اهل شماره انداختن و معمولا لاشخور

دوست اینترنتی : بدون شرح

دوست دانلودی : هر چیزه خوبی دانلود کردی میاد ازت کش میره

دوست رم ریدری( مختص دارندگان دبلیو 800) : بی زحمت رم ریدرت رو میدی؟ بعد 2 درش میکنه  خوب خودت یه دونه بخر خسیس

دوست جزوه ای : سر کلاس جزوه نمی نویسه وقتی کلاس تموم شد میگه جزوتو بده یه کپی بگیرم

دوست دختر : وای نگو

دوست پسر : خفه شو کثافت

دوست سال بالایی : راهنما و حلال مشکلات

دوست با مرام : سخته ولی پیدا میشه

و از همه مهمتر رفیق ناباب!!

این مورد آخر رو یکم باز می کنم:

(راستی بچه پر رو ها تولد وبلاگمو تبریک نمیگین؟!!)

خوب همون طوری که گفتم من بسیار بچه + بودم و این + بودن تا شروع ترم 2 که با مسعود و علی آشنا نشده بودم ادامه داشت ولی از وقتی با این 2 تا آشنا شدم مسیر زندگیم دچار انحراف فوق زاویه ای شد.

مسعود:ملقب به مگ مگ، سریع، درنده ، ‌چابک ، گوشتی، گوشت خوار ، ضمخت ، رعب انگیز ، هولناک ، قد بلند ، 5 شونه، فاقد سبیل، بدن ساز (با نیما نکیسا هم محشور شده) ، بلاگر، رپ خون، و در یک کلام ناباب

علی: ملقب به گل نرگس، از مدافعان و دارندگان سونی اریکسون، شروع کارش تو زمین خاکی نزدیک خونشون با 66 جوات بوده ، داد میزنه، حرف تو گوشش نمیره ، روحیه میده مثه چی ( اگه خود کشی نکنی شانس آوردی) ، درس خون ، مخ ریاضی، در یک کلام متعادل

 خلاصه یه روز ظهر با مسعود تو سایت نشسته بودیم و اون داشت وبلاگ می نوشت

گفتم جریان این چیه؟ چجوریه؟ منم می تونم داشته باشم؟ پولیه؟ و خلاصه از این حرفا

اون روز اتفاقا پشت سیستم خواهران نشسته بودیم ( به کسی نگین ها )

اون زمون من انبار اس ام اس بودم

تصمیم گرفتم اس ام اس هامو تو وبلاگ بنویسم

نمیدونستم اسم وبلاگو چی بذارم که آخرش گذاشتم EHSANSMS که بهش میومد

اولین جوکی که نوشتم با عرض معذرت این بود:

ترکه به خانومش میگه عزیزم 5 شنبه به 5 شنبه خیلی دیره بکنیمش 2 شنبه به 2 شنبه

و این گونه بود که من از حالت اولیه + به حالت ثانویه – نزول درجه دادم

و در سالی که گذشت 152 تا پست دادم

که اگه دل گرمی شما دوستای عزیزم نبود هرگز این کار ادامه پیدا نمی کرد

همین جا از همتون که تو این یه سال اومدین ممنونم وبیش از همه از مسعود تشکر می کنم که به من یاد داد که چجوری باید وبلاگ درست کرد

من الان اشک در چشمانم حدقه زده

چون خاک رفته تو چشمم

خواهش می کنم تشویقم کنین

د یالا نامردا...

امیدوارم تو سال جدید پست های بهتری بدم

خوش باشین

راستی سهم کیکتون هم محفوظه

هر وقت اومدین دزفول میدم کوفت کنین...

در ضمن کادو یادتون نره لطفا

شماره حسابمو میدم پول واریز کنین

راستی فعلا این کلوچه رو با چایی میل کنین تا کیک برسه من اولین کسی هستم که تو تولدش کلوچه و چایی میده

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط احسان در پنجشنبه بیست و سوم فروردین 1386 و ساعت 1:42 |

تا حالا براتون پیش اومده که توی یک جمع نظر بدین؟؟

و دیگران به نظرتون گوش بدن؟؟

و بخوان کاری رو بکنن که شما می گین؟؟

یه داستانه کوتاه براتون می خوام تعریف کنم که مال همین چهارشنبه گذشته است

.

.

.

.

چهارشنبه صبح ساعت 8 قرار بود با خانواده خالم و اون یکی خالم بریم سردشت

ساعت 7:15 صبح از خواب پریدیم و آماده شدیم که بریم در خونه پدر بزرگم که از اونجا با هم بریم سردشت

از قضا اون روز بابام همراه ما نیومد و قرار شد من سکان هدایت ماشین رو در اختیار بگیرم

دل اون هایی که گواهینامه ندارن بسوزه چون من گواهینامه 10 ساله دارم

خلاصه خوشحال و شنگول ماشین رو روشن کردم و همراه مادرم و دو تا داداشم به سمت خونه بابابزرگم راه افتادیم

رسیدیم اونجا و بعد از 19:47 دقیقه به سمت سردشت حرکت کردیم

ساعت نزدیکای 9:30 یا 10 بود که به اول سردشت رسیدیم

پسر خالم جلوتر از همه می روند و طبق تفتیش و جستجویی که روز قبل در منطقه انجام داده بودیم به سمت زیر پل تنگه سرا رفتیم

وقتی رسیدیم همه گفتن بابا اینجا کجاست ما رو آوردین

هی میگید سردشت سردشت این بید؟

آخه اونجا سایه نداشت و آفتاب یک دست بود

من گفتم خوب بریم جلوتر من یه جایی رو بلدم که درخت های قشنگ و سایه خوبی داره و خلاصه خیلی خوبه و از این حرفا

همه خوشحال شدن و کلی استقبال کردن و من هم کلی کلاس گذاشتم که یعنی من کلی سردشت بودم و همه جاهای خوبش رو بلدم و خیلی پسر خوبی هستم و 20 سالمه و هنوز قصد ازدواج ندارم البته اگه بخت خوبی نصیبم بشه شاید نظرم عوض شه و ازدواج کنم خوب البته این بستگی به این داره که درسم تموم شده باشه یا نه آخه هفته دیگه امتحان میان ترم ترمودینامیک داریم و شاید نتونم ازدواج کنم. کلا چون نیمسال دوم نیمسال تحصیلی کوتاهیه بهتره مسائل ازدواج و از این قبیل مسائل رو بذارم برای ترم مهر که هم هوا بهتره و هم طول ترم بیشتره و آدم فرصت بیشتری برای درس خوندن داره و ...

خوب کجا بودیم؟

آها زیر پل بودیم

خلاصه همه متفق القول شدن که احسان یعنی من بیفته جلو و بره همون جایی که میگه

ما هم پشت سرش میریم همون جا

تو پرانتز : البته این جایی که من تو ذهنم بود رو سال قبل یه بار با دوستام از جلوش رد شده بودیم و نرفته بودیم داخل ببینیم چطوره و محل دقیقش رو هم یادم نمیومد

من گفتم حالا می خواین خودتون بیفتین جلو هر جای خوبی بود می ایستیم دیگه!

ولی اونا توجهی به عرایض بنده نکردن و گفتن بیفت جلو

من افتادم جلو و مسیر رو در پیش گرفتم

تو راه درخت های کنار زیادی دیدیم که بد نبودن ولی چون من ادعام شده بود که یه جای خوب بلدم ابا سرعت از کنارشون رد می شدم که یعنی مثلا من می دونم دارم چی کار می کنم و اونجایی که من می خوام ببرمتون از اینجا بهتره

ولی هر چی می رفتیم جلوتر درخت ها کمتر می شدن و من نگران تر می شدم

خلاصه به جایی رسیدیم که دیگه درخت نبود!!!

یه ذره دیگه رفتم جلو هی تو ذهنم گفتم خدایا حالا چی بگم که ضایه نشم؟؟!!

یه ذره جلوتر دیدم رسیدیم به روستای سردشت

زدم کنار همه پشت سرم ایستادن

اشاره زدم تا یکیشون اومد جلو

گفت: ها؟

خندیدم و گفتم انگار تو محاسباتم اشتباه کردم

نمی دونم کجا بود؟

در اون لحضه من ... شدم

این یک لحظه تاریخی در زندگی من بود که من جلو 20 نفر آدم ... شدم

همه بدون توجه به من از کنارم رد شدن و افتادن جلوم

رفتیم و رفتیم تا یهو دیدم همون جایی که من می گفتم یه کم جلوتره

خوشحال شدم و بوق زدم که بایستید...!!!

همه ایستادن و گفتم همین جا بود که می گفتم

از شانس ...ی من امسال اونجا به یه کمپ برای مهمان های نوروزی تبدیل شده بود و کلا محل ضایعی بود

هیشکی خوشش نیومد و من دوباره ... شدم

در نهایت برگشتیم و زیر همون درخت های کنار نشستیم

من از این داستان یه درس اخلاقی گرفتم و اون این بود که فقط علی ضایه نمیشه!!

 

 

+ نوشته شده توسط احسان در شنبه یازدهم فروردین 1386 و ساعت 16:16 |

عیدتون مبارک

به به به به

بازم این احسان اس ام اس آپ کرده

بچه ها بدوین بیاین اینجا ببینیم چی نوشته (خواننده های بیکار وبلاگ)

وای نه... باورم نمی شه!!

بازم خاطره نوشته!!

بخونیم ببینیم... :

خوب مرسی از تشویقاتون که واقعا آدم رو دل گرم می کنه که هی پست بده چپ و راست و بالا و پایین!!

این پست درباره ماهی عیده که همه میدونیم خیلی خاصیت داره و سرشار از امگا 3 هستش

این خاطره تازه تازست همین الان از آب گرفتمش

انقد داغه که نگو

مال همین چند ساعت پیشه

امروز بعد از ظهر رفته بودم که به دستور مامان خانوم ماهی عید بگیرم

از این ماهی پرسپولیسی ها

خلاصه همین طور که داشتم با موتور قدم می زدم و از مناظر اطراف در خیابان لذت می بردم (جاتون خالی...) یهو چشم به یه ماهی فروش بیکار خورد!!

قیافه مرده شبیه آدم هایی بود که هر وقت بیکار میشن از فرق سر تا نوک پاشون رو می خوارونن بعد دستشون رو می کنن تو دماغشون و بعد از گرفتن کد 001 وصل میکنن به آمریکا و نیم ساعتی صحبت می کنن

بعد گوشی رو که قطع می کنن دستشون رو میکنن تو گوششون و بعد از یک سرچ کامل در گوش یادشون میاد که یه ذره از غذای دیشب لای دندون عقلشون گیر کرده و مجبورن با همون دست اون مقدار غذا رو از دندون قشنگشون خارج کنن که خداییی نکرده آقا کرمه دندون نازنین رو خراب نکنه

(باز شما به من گیر دادین؟ آخه به شما چی که نازنین کیه؟)

ولی خوب چاره چی بود

مغازه دیگه ای اون اطراف نبود

پیش خودم گفتم برم از این ماهی بگیرم فوقش چشمامو می بندم

رفتم جلو...

- سلام آقا

- خسته نباشی

- سلام برارم (سلام برادر)

- فرما (بفرما)

- دیدم داره زبان اصلی صحبت می کنه گفتم ضایس فارسی جوابشو بدم...

- ب زحمت یه دوتا ا ای ماهیات بدهیمون؟ (بی زحمت میشه دوتا از این ماهی هاتون بهم بدین؟)

- آ برارم فرما (بله داداش بفرما)

- کون شونه مخی؟ (کدومشون رو می خوای؟)

(لازم به ذکره که این ترجمه ها کاملا معتبر و مستنده و از سایت رسمی آکسفورد یونی ورسیتی دانلود شده)

منم دست گذاشتم رو شیشه آکواریوم و دوتا ماهی گوشتی و چاق و چله نشونش دادم گفتم اینا...

این یارو نمی دونم پیش خودش درباره من چی فکر کرده بود

یه ماهی سفید لاغر مردنی اون وسط بود که رو به قبله افتاده بود و داشت اشهدش رو می گفت

گفت این ماهی قرمزه که دست گذاشتی روش جفت اینه اگه می خوای اون رو ببری این رو هم باید ببری باش وگرنه دنبالش می گرده و دلش براش تنگ میشه

(ولی ظاهرا دعواشون شده بود و ماهی سفیده قهر کرده بود)

یه نگاه به خودم کردم و با خودم گفتم

- یعنی من انقدر خنگ به نظر میام که این یارو می خواد ماهیه مردنیشو به من بندازه؟؟

به نظر شما من چی باید جواب این مرده رو می دادم؟؟

مرتیکه انگار داره قناری می فروشه

میگه اینا با هم دوستن!!

می ترسید دیگه ماهیه براش چه چه نزنه!

من بهش گفتم نه

همون ماهی های خودم رو بده عمو

اون هم دید فایده نداره و من از عشق چیزی نمی فهمم همون ماهی ها رو بهم داد...

به نظر شما من کار بدی کردم که اون ماهی ها رو از هم جدا کردم؟؟

واقعا چه باید کرد؟

آیا شما می دانید؟

+ نوشته شده توسط احسان در چهارشنبه یکم فروردین 1386 و ساعت 2:18 |

سلام به همه بر و بچس گل و گلاب

اول از همه از کامنت هاتون ممنونم

شرمنده کردین

بعدش هم یه معذرت خواهی به همه بدهکارم که این ترم زیاد وقت آنلاین شدن ندارم و ممکنه کمتر بتونم آپ کنم ولی مطمئن باشین شما رو فراموش نمی کنم و به همتون سر می زنم!

به خاطر در خواست زهره جان که گیر داده می گه آپ کن منم تصمیم گرفتم خاطره همین چهارشنبه چند روز پیش رو که گذشت بنویسم:

ساعت 10 صبح کلاس اندیشه 2 داشتیم

با ذوق و شوق 10 دقیقه قبل از کلاس رفتیم نشستیم تو سالن

این ترم کلاس های تیریپ معارف تو سالن اجتماعات تشکیل میشن

خلاصه حاج آقا اومد و 2 ساعتی در خدمت شریف ایشان مستفیض شدیم

جاتون خالی این استاد انقدر باحاله که آدم حالش بد میشه بیش از 2 دقیقه به طور پیوسته نگاش کنه!

ساعت نزدیکای 12 بود بچه ها گفتن حاجی دیگه بی خیال کباب سرد میشه

آخه شما که نمی دونین ما چهار شنبه ها کباب می خوریم

البته کبابش رو فکر کنم با شلنگ پیوند دادن!!

اون ترم به دلیل بی جنبگی یکی از استادا در روز چهارشنبه به دلیل خوردن کباب و گاز های متساعد شده از بالا و پایین این استاد و تولید صداهای ناهنجار با عده ای از دوستان به سازمان حفاظت از محیط زیست شکایت کردیم که البته نتیجه ای در پی نداشت!

(این استاد پروازی بود(از اهواز با مینی بوس میاوردنش!!)خودش هم اهل رامهرمز بود، خلاصه فقط چهارشنبه ها میاد دانشگاه اون هم فکر کنم به خاطر کبابه)

خلاصه کباب رو که زدیم کلاس سیالات ساعت 12:30 تشکیل شد که اتفاق خاصی نیفتاد چون بیشترش خواب بودم(به دلیل سبک بودن و سادگی درس)

ساعت 3 شد و کلاس ریاضی مهندسی داشتیم با یه استاد عجیب غریب که هم دکترای مکانیک داره هم ریاضی!!!!

کلاس این استاد 3 ساعته و بینش هم آنتراک نمی ده

اون روز یکی از بچه ها با دستمال ابریشمی رفت سراغ استاد گفت استاد یه آنتراکی چیزی بدین دیگه!

استاد تحویلش نگرفت

ساعت حدود 4:25 شد و یهو دیدیم که استاد با سراسیمگی هر چه بیشتر پرسید کی آنتراک می خواست

بیچاره پسره جرات نکرد بگه من بودم

استاد گفت برید انتراک 4:30 بیاین

همه تعجب کردیم گفتیم لابد خبراییه

اومدیم بیرون دیدیم استاد نیست

!!!!!!!!......!!!!!!!

یعنی کجا می تونه رفته باشه؟؟!!

یعنی ممکنه کلاس رو دو در کرده باشه؟

آیا همچین چیزی ممکنه؟

یهو دیدیم یه چیزی با سرعت صوت داره به طرف ساختمون کلاس ها میاد

خوب نگاه کردم

....

....

....

....

....

....

....

به نظرتون چی دیدم؟

....

....

....

....

....

....

....

....

....

دیدم که استاد در حالی که دستای خیسش رو تو هوا تکون میده داره به سمت کلاس دو می زنه!!

بیچاره عذاب وجدان داشته

روش نمی شده بگه

به ما آنتراک داده منتش رو میزاره رو سر ما

حالا نکته قابل توجه در اینجا اینه که این استاده کلی محاسبات کرده و با توجه به حجم کاری که باید انجام می داده به ما 5 دقیقه آنتراک داده!!

بعد از یک روز طولانی اگه گفتین حالا چی حال میده؟؟

.

.

.

.

.

.

.

.

بله درسته

شما جواب صحیح رو دادین

شما برنده یک دستگاه شدید

.

.

.

.

.

ما کلاس حل سیالات داشتیم به عبارتی

قبلش یه چیزی بگم

.

.

.

.

.

.

صید بی رویه آبزیان باعث انقراض تدریجی آنها می شود

بیایید کمتر صید کنیم

.

.

.

.

.

.

رفتیم سر کلاس و دانشجویی که کلاس حل تمرین رو انجام می داد می خواست شروع به درس کنه که ناگهان...

...

.

.

.

.

.

.

.

.

چیزی دیدیم که باورمون نمی شد

عمرا بتونین حدس بزنین

دو تا از بچه ها با دو پاکت بستنی تو دستاشون داشتن وارد کلاس می شدن و فریاد ایران ایران بچه ها !!! ها؟؟!! گوش آدم رو کر می کرد

بله ما اشتباه ندیده بودیم

ما خواب نبودیم

عین واقعیت بود

امید عزیز به مکه می رود

امید جان عزیز دلم تو قرعه کشی مکه دانشجویی در اومده بود و داشت می رفت مکه

و امروز در این روز بزرگ و به یاد ماندنی که حتما در تاریخ ثبت میشه یه اصفهانی داشت به ما بستنی
 می داد

در این جا مجبورم یه بخشی از وقایع رو سانسور کنم چون واقعا زشته که بخوام اینجا مطرحشون کنم و واقعا صحیح هم نیست و این مربوط میشه به دعوای دختر و پسر ها برای انتخاب بین دو گزینه بستنی قیفی و کیم بستنی که واقعا صحنه های غیر اخلاقی و بدی از دو طرف سر می زد!!

من شرمم میشه بخوام بقیش رو تعریف کنم

دیگه بقیش رو خودتون حدس بزنین که چی شد!!

.

.

.

.

راستی یه چیزی رو یادم رفت بگم

این خاطره رو بعضی از دوستان تحریف کردن و روایت های دیگه ای از اون نقل کردن که در جای خودش بد نیست یه نگاهی به وبلاگ مگ مگ بکنین!!

 

 

+ نوشته شده توسط احسان در شنبه دوازدهم اسفند 1385 و ساعت 12:26 |
example: