تبليغاتX
Ehsan SmS - کمبود شوهر!

بعضی وقتا پیش میاد که هر چی زور میزنی یه چیزی اتفاق بیفته و یه کاری درست بشه شرایط جور نمیشه تازه جالبیش اینه که مثلا پارتی کلفت هم داشته باشی  و سفارشت رو کرده باشه

این کارآموزی ما هم برای خودش داستانی شده

انگاری فهمیدن من می خواستم خاطرات کارآموزی بنویسم دارن اسکلم می کنن

براتون بگم که این دو سه روز اخیر چه گذشت…

 

5 شنبه ساعت 7 صبح با اشتیاق فراوان برای دست یابی به نوشابه از خواب بر خیزیدم و ساعت 7:30 با مسعود. ب(این مسعود مگ مگ نیست، اشتباه نشه) قرار گذاشتم بیاد سر ایستگاه اتوبوس جلوی خونشون که با هم بریم. با 2 دقیقه تاخیر اومد و 405 رو گلنیدیم (روشن کردیم) و رفتیم تا رسانیده بشویم (با تشکر از تیکه های سجاد)

کارخونه زیاد دور نبود 10 دقیقه بیشتر تو راه نبودیم

رسیدیم به کارخونه…!!!

دور و ورش خاکی بود همش و پر از دست انداز های مختلف جهت تست کمک فنر های ماشین

تو همین فکرا بودم که یه صدایی اومد

تق…!!!

 

کف ماشین خورد به زمین

با خونسردی تمام و بدون هل شدن گاز دادم رفتم انگار نه انگار که اصلا من بودم

اولین کسانی که به استقبالمون اومدن تعداد 7 عدد سگ بود!!! + یک سرباز آمریکایی برای نگهبانی

 

3 تا از سگ ها در جنب چپ + یکی روبروی در + 3 تا سمت چپ ما قرار داشت

حالا اگه مردشی از ماشین پیاده شو

 

گفتم الان نگهبانه داد میزنه : هولد یور پوزیشن (Hold Your Position) (اگه معنیش رو نفهمیدین زیاد به خودتون فشار نیارین از شمیم بپریسن انگلیسیش خوبه )

 

شانس آوردیم 3 تا از سگ ها که همچین یه نموره چابک می زدن با زنجیر بسته بودنشون سه تای دیگه هم معلوم نبود چی بهشون داده بودن که نا نداشتن

 

خلاصه پس از عملیات پارک ماشین و افزودن چادر رفتیم سمت در

نگهبان گفت واسه چی اومدین

گفتیم ما برای کارآموزی اومدیم از دانشگاه...

گفت ما کارآموز نمی گیریم

قیافه ما دیدن داشت اون لحظه

گفتیم نه مشکلی نیست هماهنگ شده

یه ذره رییس کارخونه فامیل نزدیک دوستم بود

گفت برین پیش خانم رجایی

با خودم گفتم خدا کنه لا اقل کیس به درد بخوری باشه

رفتیم داخل گفتن سرش خیلی شلوغه بشینید تا بیاد

با نوشابه زرد ازمون پذیرایی کردن (چه حالی داد) تا حالا ساعت 8 صبح نوشابه نخورده بودم

امتحان کنید کیف میده

بعد از 1 ساعت و اندی سرکار تشریف آوردن

اون هم گفت کار آموز نمی گیریم

یه نگاه به دستش کردم دیدم حلقه ندارم فهمیدم چه مرگشه

می خواستم بهش بگم برات دعا می کنم شوهر گیرت بیاد

چون فکر کنم کم کمک مادرش باید بذارتش تو سرکه

خلاصه کلی باهاش چونه زدیم که بابا ما پارتیمون کلفته ها!!!!

بالاخره گفت معرفی نامه هاتون رو بدین تا ببینیم شنبه چی میشه

.

.

شنبه: صبح ساعت 9 رفتم دانشگاه کتابی رو که گرفته بودم پس بدم بازم تافی اونجا بود. می خواست خودمو بکشم از بس که حرص خوردم

وای خدای من

سایت اینترنت خالی بود فقط یه نفر توش نشسته بود. می دونین این یعنی چی؟ یعنی سرعت خدا برای دانلود

ولی از اونجایی که من کارمند متعهد و پایبند به اصول شرکت هستم به سرعت اومدم دنبال مسعود و رفتیم کارخونه

بازم پس از مقداری الافی (بدون صرف نوشابه) یه آقایی اومد گفت شما کار آموزین؟

گفتیم بین (بله)

گفت هی یو فالو می تیک د چنس

فکر کنم فحشی چیزی داد

یه مختصری از کلیت خط تولید گفت و بعدش هم گفت برین یه دوری بزنین تو کارخونه

رفتیم دور خوردیم بعدش گفت به سلامت تا فردا صبح

فردا صبح که میشه دیروز صبح الان بامداد امروز... ساعت 7 دقیق وارد کارخونه شدیم

اول آقاهه رو دیدیم گفت برین یه دور بزنین تو کارخونه تا بیام

رفتیم تو بازم اون خانم بی شوهره رو دیدیم گفت برین بشینین تو تا بیام سراغتون

گفتیم ولی آقای چیز گفت بیاین اینجا

گفت نه برین تو...

رفتیم تو نشستیم همون جایی که 5 شنبه بهمون نوشابه تعارف کردن شاید فرجی بشه

ولی وقتی صاحابش اومد ما رو با کمال احترام اورد اینداخت تو یه اتاقی که فقط توش یه میز و 2 صندلی بود گفت بشینین تا خانم بیاد

هی گفتیم الانه که بیاد...

...

...

...

ساعت 8:15

...

...

ساعت 9:15

...

...

ساعت 10:15

...

...

ساعت 11:15

...

...

ساعت 11:45

از جلوی اتاق رد شد

صداش کردیم گفتیم پس کجایی شما ؟

ما 4 ساعت اینجا لحاظ شدیم

پشتمون جام کرد

افتادیم به روغن سوزی

 

با کمال خونسردی گفت ما نمی تونیم کار آموز بگیریم، روز اول هم بهتون گفتیم، فکر جای دیگه ای باشین و ...

 

من دیگه داشت گریم می گرفت

کلی پاچه خواریشو کردیم که ما این محل رو 2 ماه پیش به دانشگاه اعلام کردیم و نمیشه عوضش کرد و از این صحبت ها

آخرش گفت حداقلش اینه که تا 10 روز دیگه نمیشه بیاین اینجا

بعدش هم معلوم نیست چی میشه...

 

حالا من چی کار کنم؟؟!!

هم اکنون نیازمند یاری سر سبزتان هستم...

 

--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

پ.ن1: سجاد خواهش کرده بود پست کوتاه بدم.... باشه داداش گلم...

پ.ن2: من دیگه نوشابه نمی خورم

پ.ن3: سلاین شمیم

پ.ن4: کسی شوهر برای این خانمه سراغ نداره؟

پ.ن5: علی به دایی من سلام برسون

پ.ن6: مسعود تو هوا فضا به چیزی دست نزنی هممون رو به کشتن بدی...!!!

پ.ن7: سپیده جون نبینم دیگه غمگین بنویسی وگرنه با من طرفی!!!

پ.ن8: فرناز هر چه سریعتر یه پست جدید بده مردم از بس همه رو بغل کردم

پ.ن9: آخی! برای زهره چیزی ننوشتم...این روز ها همه احسان اس ام اس می خوانند، شما چطور؟

 

 

 

+ نوشته شده توسط احسان در سه شنبه نوزدهم تیر 1386 و ساعت 21:36 |
example: